تبليغاتX
آزادی برابری
فاشیسم یا اسلام سیاسی؟

این مناظره در اوایل اردیبهشت 88 در وبلاگ آوانگارد انجام شده است که با توجه به ارتباط موضوع با حوادث 5-4 ماهه اخیر ایران، در این جا آورده میشود.


بحث هایی درباره ماهیت دولت سرمایه داری ایران

من در چند یادداشت دولت حاکم بر ایران را فاشیستی نامیدم .این دیدگاه از سوی رفیق گرامی مهدی به چالش کشیده شد و نتیجه ان بحث هایی بود که حول این موضوع در بخش کامنت های این وبلاگ انجام شد. متن زیر مجموعه این بحث هاست.

بحث هایی درباره ماهیت دولت سرمایه داری ایران

مهدی

من حکومت ایران را فاشیستی نمیدانم. جنبش خرده بورژوایی سنتی ایران هم به مانند جنبش خرده بورژوایی غرب، خصلتی ارتجاعی دارد لیکن نه در قامت فاشیسم بلکه در پیکره جنبش اسلام سیاسی قد علم میکند و ان هم به دلیل سیطره امپریالیسم است در خاورمیانه و فاشیسم دولت سرمایه داری غربی است در بحران در مقابل جنبشهای قدرتمند رادیکال و کارگری و تنها در غرب است که میتواند وجود داشته باشد.

سعید دهقانی

مساله صرفا بر سر نام گذاری جنبش ارتجاعی خرده بورژوازی نیست که ان را فاشیسم بنامیم یا اسلام سیاسی.مساله بر سر خصلت های مشترک جنبش خرده بورژوازی چه در غرب و چه در خاورمیانه است.پس از انکشاف جامعه سرمایه داری جنبش خرده بورژوازی هر جا ظهور کرده است یک خصلت اساسی را نشان داده و ان این است که در شرایط بحران سرمایه داری و در شرایط ضعف سرکردگی بورژوازی وارد مبارزه طبقاتی شده و به نیابت از این طبقه هژمونی سرمایه بر نیروی کار را اعاده کرده است.این خصلت اساسی جنبش فاشیستی خرده بورژوازی است و تفاوتی نمی کند که این جنبش صورتبندی ایدئولوژیک خود را مانند اروپا در راسیسم و نژاد پرستی یافته باشد یا مانند ایران در اسلام سیاسی.البته جنبش فاشیستی در اروپا هم گرایشات شدید بنیادگرایانه مسیحی داشت.گذشته از قرارداد همکاری حزب فاشیست ایتالیا با واتیکان و گرایشات مسیحی حزب ناسیونال-سوسیالیست المان در این مورد تاریخ حزب فالانژ سنت گرای ناسیونال-سندیکالیست در اسپانیا بسیار گویا است.کلیسای کاتولیک متحد اصلی این حزب و به عبارت بهتر بنیاد این حزب در جنگ داخلی سال های دهه 30 بود و خود ژنرال فرانکو که پس از اعدام پریمودو ریورا کنترل حزب را در دست گرفت گرایشات به شدت مسیحی داشت.در حقیقت خرده بورژوازی همواره ضرفیت ضد کمونیستی مذهب را برای سرکوب جنبش کارگری به کار می گیرد.

مهدی

من در مورد اشتراکات فاشیسم و اسلام سیاسی بحثی ندارم. بحث من این است که فاشیسم در تقابل با جنبش کارگری و در نهایت برای دفاع از بورژوازی بزرگ ملی وارد میدان میشود ولی جنبش اسلام سیاسی در تقابل با امپریالیسم صورتبندی شد که در ایران با کسب قدرت سیاسی رفته رفته به دلایل کاملا عینی و عدم تعین طبقاتی خرده بورژوازی در مسند قدرت، از خاصیت جنبشی ان کاملا تهی شده و در راستای منافغ بورژوازی و همراستا با تقسیم کار جهانی قرار میگیرد و پروسه تحمیل و دست اخر سازش با جامعه جهانی را برمیگزیند

سعید دهقانی

رفیق گرامی شما نوشته اید «جنبش اسلام سیاسی در تقابل با امپریالیسم صورتبندی شد» این یک درک غیر واقعی و فرمالیستی از پروسه حاکمیت اسلام سیاسی در خاورمیانه و مشخصا ایران است.این کنفرانس امپریالیستی گوادلوپ بود که در میانه بحران انقلابی سال 57 تصمیم به حمایت از جنبش اسلام سیاسی در ایران گرفت و ارتش امپریالیستی را به تبعیت از جناح اسلام سیاسی رهنمون کرد.سرمایه مسلط بر ایران یعنی سرمایه انحصاری و امپریالیستی بر خلاف سرمایه کوچک ملی این واقعیت را درک کرده بود که تنها اسلام سیاسی می تواند کلیت نظام سرمایه داری را از بحران انقلابی نجات دهد ولی سرمایه کوچک که بیان سیاسی خود را در لیبرالیزم نهضت ازادی می دید حتی قادر نبود به درستی منافع خود را تشخیص دهد به همین دلیل بر خلاف سرمایه انحصاری که از استبداد اسلام سیاسی دفاع می کرد، همچنان درپی دموکراسی درون طبقه ای و پارلمانتاریستی در ایران بود.بنابراین جنبش اسلام سیاسی نه در تقابل با سرمایه بزرگ و امپریالیستی بلکه دقیقا جنبشی بود که امپریالیسم برای به خاک و خون کشیدن جنبش کارگری ان را به عنوان الترناتیو رشد داد. کافی است به این سوالات فکر کنید.
چرا بی بی سی در اوج بحران انقلابی به سخنگوی خمینی تبدیل شد؟
چرا فرانسه گسترده ترین امکانات تبلیغی را در اختیار جریان اسلام سیاسی گذاشت؟
و مهمتر اینکه چرا ارتش شاه که ارتشی تا بن دندان امپریالیستی بود در جدال بر سر قدرت پشت جریان اسلام سیاسی قرار گرفت؟(البته غیر از نیروی محدود گارد)
تمامی این فاکت ها نشان می دهد که اسلام سیاسی در ایران مشخصا به وسیله امپریالیسم برکشیده شد البته برای انحراف ذهنیت ضد امپریالیستی مردم شعار ضد امپریالیستی داد.در این جا جای ان نیست که توضیح دهم که چگونه اسلام سیاسی در افغانستان و پاکستان هم به وسیله امپریالیسم برکشیده شد

مهدی

اینکه در سال 57 و با توجه به توازن سیاسی بین نیروها در ایران و جهان، اسلام سیاسی در نهایت بهترین جریان مدافع منطق سود بود، لیکن این امر دلیلی بر ضد امپریالیست نبودن این جریان ندارد و اگر گفته شما صحیح بود پس درگیری 30 ساله غرب و ایران دلیلش چیست؟ اسلام سیاسی در ان لحظه و با توجه به ژئوپلیتیک منطقه تنها انتخاب غرب میتوانست باشد، ولی انتخابی اجباری در مقابل سایر نیروهای فعال که به احتمال زیاد ایران را به اردوگاه شرق پیوند میدادند و این شکست بزرگی میتوانست باشد برای غرب.
لیکن همان اسلام سیاسی خرده بورژوایی جنبشی ماهیتا ضد امپریالیست در پروسه تکاملی اش در مسند قدرت از درونمایه جنبشی دارد تهی میشود و در یک پروسه کاملا به هماهنگی با غرب به دلیل الزامات سرمایه خواهد رسید کما اینکه دارد میرسد. وظیفه ما توضیح این امر است که اسلام سیاسی در منطقه خاورمیانه نمیتواند سلاح مبارزه ای باشد برای تغییر وضع موجود، و بلند کردن پرچم چپ به عنوان سلاح مبارزه و ترویج مارکسیسم به مثابه لبه تیز برنده تئوری و پراتیک آن

سعید دهقانی

رفیق گرامی به اعتقاد من نقطه خطا در تحلیل شما این است که تصور می کنید که اسلام سیاسی تنها گزینه امپریالیسم برای سرکوب طبقه کارگر بود.در صورتی که غیر از اسلام سیاسی گزینه های دیگری همچون ناسیونال -رفرمیسم جبهه ملی ، لیبرالیزم نهضت ازادی و ناسیونالیسم گریز از مرکز کرد،ترک و عرب هم وجود داشت.بنابراین اسلام سیاسی به مثابه جنبش فاشیستی خرده بورژوازی بهترین گزینه امپریالیسم برای ادامه حاکمیت سرمایه در ایران بود.البته در ارتباط با این تحلیل یک سوال اساسی به وجود می اید سوالی که شما هم ان را صورتبندی کرده اید:اگر گفته شما صحیح بود پس درگیری 30 ساله غرب و ایران دلیلش چیست؟
این درگیر مشخصا ریشه در تضادهای داخلی دولت جمهوری اسلامی دارد به عبارت بهتر درگیری جمهوری اسلامی با غرب برای این دولت مصرف داخلی دارد.به این معنا که چنین حکومتی از انجا که بر پایه ای از سرکوب و خون قرار گرفته و به دلیل بحران ذاتی زیربنای اقتصادیش همواره با گرایشات اعتراضی مردم روبرو است و این یک روش ازمایش شده برای چنین حکومت هایی است که از دشمن خارجی به عنوان ابزاری برای سرکوب اعتراض داخلی استفاده می کنند. این حکومت ها با بزرگ کردن تضادهای خارجی در داخل سعی دارند در میان توده ها از خود،ذهنیت یک دولت مبارز با غرب و نه یک دولت استبدادی را ایجاد کنند و از سوی دیگر هر گرایش مخالفی را به بهانه وصل بودن به دشمن سرکوب کنند.بنابرای درگیری جمهوری اسلامی با غرب هیچ پایه اقتصادی و یا سیاسی ندارد این درگیری صرفا به خاطر مصرف داخلی ان برای استبداد است که ادامه یافته است.البته اکنون جناحی از حکومت یعنی اصلاح طلبان به این نتیجه رسیده اند که استفاده از این ابزار بیش از حد دارد پر هزینه می شود و بنابراین به دنبال پایان تضاد با غرب هستند اما جناح مقابل یعنی جناح خامنه ای که مطمئن نیست بدون ابزار دشمن خارجی همچنان بتواند تعادل قدرت را حفظ کند با عادی سازی رابطه با غرب مخالفت می کند.

مهدی

به نظرم تحلیل شما بسیار معطوف به تئوری توطئه است، درست که در گوادالوپ ان اتفاق افتاد و درست که بی بی سی شد رسانه حمایت از خمینی و... و اینها یعنی حمایت غرب از جنبش اسلام سیاسی در برابر سایر نیروها و لی در میان نیروهایی که نام بردی در کنار این جریان برای گرفتن قدرت، تنها این جریان بازرگان بود که میتوانست ادامه دهد و برای غرب نیز بهتر بود ولی ادامه حکومت وی چیزی در پی نداشت الا یک انقلاب دیگر در ایران.جنبش خمینی جزئی از جنبش بنیادگرایی اسلام سیاسی در خاورمیانه بود که از زمان سید جمال الدین اسدابادی شروع شده بود و در ایران در 57 به قدرت رسید با حمایت غرب، لیکن در یک پروسه ای که هنوز هم تکمیل نشده به سمت تطبیق با جامعه جهانی پیش میرود. انها واقعا ضد امریکا بودند و و اقعا در پی مدینه فاضله نبوی بودند، لیکن در یک روند به بی اساس بودن ان پی برده و سراغاز ان در نماز جمعه ای به امامت رفسنجانی در سال 67 بود. من به شدت با این امر که حکومت ایران فاشیستی است مخالفت کرده و به نظر من ذهن خواننده را به این سمت میبرد که انگار این دیکتاتوری شکل ویژه ای از سرمایه داری در شرق است که میتواند رویه های دموکراتیک دیگری داشته باشد مگر اینکه شما استدلال بکنید تمام حکومتهای دیکتاتوری کشورهای پیرامونی فاشیستی اند و مثلا محمد رضا و صدام و موگابه و.....
به نظرم طبق استدلال لنین در کتاب امپریالیسم، سرمایه داری در کشورهای پیرامونی ماهیتا به شدت سرکوبگر است و بردن تحلیل به سمت فاشیستی بودن ان، راه به خطا برده و اثر ان در سبک کار و استراتژی و کلیت خطوط سیاسی ان به جا خواهد ماند.
سرمایه داری در پیرامون همین است و فاشیسم پدیده ای است برامده از مناسبات غرب و در غرب.تمام کشورهایی که در انها فاشیسم ظهور کرد در المان و ایتالیا و اسپانیا و پرتغال، قدرتهای امپریالیست تضعیف شده ای بودند، با جنبشهای کارگری بسیار قدرتمند، که فاشیسم وظیفه سرکوب جنبش و بازسازی قدرت امپریالیست گذشته را داشت و همگی در وظیفه اول پیروز و المان و در وهله بعد، کمتر ایتالیا در انجام وظیفه دوم نیز موفق شدند که بعد از بازسازی و خواست تقسیم دوباره جهان از سوی انها به جنگ دوم جهانی منجر شد.

سعید دهقانی

شما نوشتید برای غرب حمایت از بازرگان بهتر بود اما ادامه حکومت بارزگان چیزی در بر نداشت جز یک انقلاب دیگر. اگر این یک واقعیت است که ادامه حکومت بارزگان به یک انقلاب دیگر منجر می شد پس حمایت از او برای امپریالیسم بهتر نبود.سرمایه انحصاری و امپریالیستی بهتر از هر جریان دیگری منافع خود را تشخیص می دهد.در دوران بحران انقلابی که سیاست بر اقتصاد پیشی می گیرد مساله برای سرمایه امپریالیستی نه تسهیل شرایط انباشت سرمایه(یعنی کاری که بازرگان می خواست انجام دهد)بلکه اساسا حفظ مناسبات سرمایه داری در بلند مدت است(یعنی کاری که جریان اسلام سیاسی می توانست انجام دهد و داد)بنابراین در ان مرحله از بحران انقلابی جریان اسلام سیاسی برای امپریالیسم بهترین الترناتیو بود و دقیقا به همین خاطرامپریالیسم به سرعت پشت جریانات غرب گرا یعنی بنی صدر و بازرگان را خالی کرد.

درباره مساله فاشیسم تصور می کنم تعریف دقیق این مفهوم می تواند به پیشبرد بحث کمک کند.از دیدگاه من فاشیسم جنبش طبقه خرده بورژوا علیه کلیه مظاهر مدرنیته یعنی هم لیبرالیزم بورژوایی و هم سوسیالیزم کارگری است.اما فاشیسم همیشه در شرایطی ظهور می کند که یک قطب از این مظاهر یعنی بورژوازی لیبرال خود در بحران و بی افقی است .بنابراین جنبش خرده بورژوازی لزوما در مقابل قطب دیگر مدرنیته یعنی سوسالیزم خواهی طبقه کارگر قرار می گیرد و ان را به خاک و خون می کشد .اما پس از سرکوب جنبش کارگری از ان جا که اساسا در دوران انکشاف سرمایه داری مفهومی به نام دولت خرده بورژوایی وجود ندارد جنبش خرده بورژوازی سرانجام خود را در یک دولت سرمایه داری می یابد و این معنای دیدگاهی است که معتقد است خرده بورژوازی به نیابت از بورژوازی بزرگ حاکمیت سرمایه بر نیروی کار را اعاده می کند واگرنه هیچ توافق پنهانی بین جنبش خرده بورژوازی با سرمایه بزرگ وجود ندارد و چه بسا خرده بورژوازی در حین سرکوب طبقه کارگر به دولتی می اندیشد که در ان سرمایه انحصاری هم سرکوب شده باشد اما در دوران امپریالیسم چنین دولتی شکل نخواهد گرفت و حاکمان خرده بورژوا پس از مدت کوتاهی این واقعیت را درک می کنند و به حاکمان مدافع بورژوازی تبدیل می شوند. به این اعتبار دیدگاه من تئوری توطئه نیست.اسلام سیاسی هنگامی که جنبش کمونیستی را به خاک و خون می کشید در ذهنیت عقب مانده اش به نابودی لیبرالیسم غرب هم فکر می کرد اما وقتی که به عنوان دولت استقرار یافت و تولید سرمایه داری واقعیات را بر ذهن عقب مانده اش تحمیل کرد فکر نابودی لیبرالیسم غرب را کنار گذاشت و به تدریج به طرف هم سویی با ان حرکت کرد اما همان گونه که قبلا گفتم تضاد های داخلی این رژیم است که مانع می شود اسلام سیاسی وظیفه تاریخی خود در نیابت سرمایه انحصاری و امپریالیستی را به سرانجام برساند.
پروسه ای که بیان کردم در واقع پروسه ظهور و انحطاط فاشیسم است در مقابل شما تاکید دارید که فاشیسم صرفا در غرب به وجود می اید.اما چرا صرفا غرب؟مگر بنیان مادی فاشیسم بحران سرمایه داری نیست؟در این صورت مگر شیوه تولید سرمایه داری در شرق وجود ندارد که بحران ان ظهور جنبش فاشیسم را موجب شود.اگر فاشیسم صرفا مخصوص امپراتوری رو به زوال غرب است پس فاشیسم ژاپن در دوره 1900 تا 1945 را چگونه توضیح خواهید داد؟
البته فاشیسم شکل ضروری اعاده حاکمیت سرمایه در شرق نیست اما پروسه ای که در ایران اتفاق افتاد پروسه ای فاشیستی بود .البته این ملاحظه هم وجود دارد که به احتمال هر چه از دوران بحران انقلابی 1357 تا 1360 فاصله گرفته ایم به تدریج از خصلت فاشیستی یعنی خرده بورژوایی اسلام سیاسی کاسته و این ایدئولوژی خود را بیشتر با انباشت کاپیتالیستی سرمایه انطباق داده است.البته چیزی که مسلم است اینکه این انطباق ابدا به کمال نرسیده است و به احتمال نخواهد رسید زیرا در این صورت سرمایه داری ایران اکنون یک سرمایه داری متعارف بود.

مهدی

این ماهیت اسلام سیاسی نیست که در تحلیل نهایی اجازه ایجاد دولت متعارف در معنای غربی ان را نمیدهد بلکه ماهیت سرمایه داری در پیرامون و ماهیت بورژوازی کمپرادور همیشه به لحاظ سیاسی و اقتصادی، کم و زیاد در بحران است، اجازه تبدیل شدنش را به سرمایه داری لیبرال دموکرات غرب را نمیدهد، لیکن اگر منظور شما از سرمایه داری متعارف، سرمایه داری در سازش با غرب است، در جمهوری اسلامی با روبنای اسلام سیاسی تهی از خصلت جنبشی اش، این امکان وجود دارد و این از جمله نقاط گسست من از حکمت است.
در مورد ژاپن به عنوان یک دولت امپریالیستی، شما را به کتاب ریشه های اجتماعی دموکراسی و دیکتاتوری برینگتن مور ارجاع میدهم. جنبش فاشیستی هیتلر در توافق با سرمایه بزرگ در ان شبی که هیندنبورگ حکم نخست وزیری وی را امضا کرد(به عنوان سمبول) به قدرت رسید، لیکن اسلام سیاسی در ایران یک انتخاب اجباری غرب برای در نغلطیدن ایران به اردوگاه شرق بود و اگر بحران انقلابی در نمیگرفت پهلوی بهترین گزینه بود.
پروسه انکشاف سرمایه در غرب به لحاظ تاریخی با ان چه که در شرق اتفاق افتاد، به شدت فرق میکند و همین امر باعث ایجاد تفاوتهای عمده در چگونگی پروسه تکاملی ان و چگونگی مواجهه با بحرانهایش را در شرق و غرب ایجاد میکند و دقیقا به همین خاطر است که فاشیسم مختص غرب است و در پیرامون امکان ظهورش وجود ندارد. جنبش خرده بورزوازی در غرب در تقابل با سرمایه بزرگ ملی بود و در خاورمیانه در تفابل با امپریالیسم و مدرنیزاسون از بالا و همین دلیل فاشیستی نبودن و دیکتاتور
بودن حکومت ایران است و اگر حرف شما درست باشد( که از دید من نیست) جمهوری اسلامی در حال طی کردن فازهای نهایی فاشیسم به دیکتاتوری است و اولویت دهی به فاشیسم از بنیانهای مادی خود تهی شده به حساب میاید و نمیتوان اینگونه ان را نامگذاری کرد.

سعید دهقانی

متعارف شدن دولت سرمایه داری در ایران لزوما به معنای لیبرال دموکرات شدن ان نیست.کما اینکه دولت های متعارف سرمایه داری در اسیا وجود دارند که با هیچ معیاری نمی توان ان ها را لیبرال دموکرات نامید.مانند دولت های بروکراتیک حاکم بر کره جنوبی و تایوان و دولت های به شدت محافظه کار و بعضا مذهبی حاکم بر کشورهای حوزه خلیج فارس.متعارف شدن دولت سرمایه داری به این معناست که روبنای سیاسی سرمایه داری خود را به شکلی نسبتا کامل با اقتضائات انباشت کاپیتالیستی سرمایه انطباق دهد.و مهم ترین این اقتضائات پیوستن به بازار جهانی و به تبع ان پذیرفتن هژمونی سیاسی کشورهای حاکم بر بازار جهانی است.اگر جمهوری اسلامی با همین ساختار ولایت فقیه بتواند مسائل خود را با بازار جهانی حل کند مسائلی که سیاسی و ایدئولوژیکی است و اگر بتواند تضاد سیاسی خود را با مردم از راهی غیر از سرکوب حداقل تخفیف دهد این رژیم می تواند به یک دولت متعارف سرمایه داری تبدیل شود.و حال سوال اساسی این است که ایا امکان این مساله وجود دارد؟همان گونه که شما تیزبینانه اشاره کردید منصور حکمت امکان تکمیل این پروسه را منتفی می داند و به این اعتبار معتقد بود که جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد.من تصور می کنم سرنوشت پاسخ به این سوال را جدال باندهای درونی حکومت تعیین می کند.تحت حاکمیت جریان ولایت فقیه این پروسه تکمیل نخواهد شد.اما هژمونی جریان مقابل که نماینده سرمایه صنعتی هستند ممکن است این پروسه را تکمیل کند .اما سوال اساسی این است که جریان هژمونیک یعنی جریان خامنه ای ایا از راهی غیر از سرنگونی کلیت جمهوری اسلامی،از قدرت ساقط خواهد شد که جریان مقابل بتواند اسلام سیاسی را با اقتضائات انباشته سرمایه هماهنگ کند؟به نظر من پاسخ منتفی است و به این اعتبار با حکمت هم عقیده هستم که جمهوری اسلامی قادر به تبدیل شدن به دولت متعارف سرمایه نیست.اما نمی دانم منصور حکمت از این مقدمات چگونه سرنگونی را استنتاج می کند چون تجربه یک دهه گذشته نشان داد که جمهوری اسلامی در غیاب الترناتیو با همی شکل پا در هوا هم می تواند به حیات خود ادامه دهد. درباره فاشیسم تصور می کنم نقطه اختلاف کاملا روشن شده باشد.شما فاشیسم را جنبشی در ارتباط با شکل خاص انکشاف سرمایه در غرب می دانید و به این اعتبار معتقدید که که این جنبش تنها در غرب به وجود می اید.اما من تصور می کنم با وجود شکل های متفاوت،انکشاف سرمایه در کلیت خود یک پروسه عام را طی می کند و همان پروسه عام است که امکان پذیری فاشیسم را چه در غرب و چه در خاورمیانه ممکن می سازد.من فکر می کنم شما باید نشان بدهید که کدام شکل خاص انکشاف سرمایه در غرب است که در خاورمیانه وجود نداشته و به این اعتبار فاشیسم نیز در این منطقه شکل نمی گیرد .
شما نمود اسلام سیاسی یعنی ضدیت ان با امپریالیسم را به جای ذات ان یعنی جنبش خرده بورژوازی قرار می دهید.و اسلام سیاسی را نه بر مبنای ذات طبقاتی ان بلکه صرفا بر مبنای یکی از نمود هایش یعنی ضدیت امپریالیسم تحلیل می کنید.اما با این متد حتی می توان فاشیسم المان و ایتالیا را هم ضد امپریالیست نامید.فاشیست های المان و ایتالیا،فرانسه و انگلیس را عامل تمام بدبختی های ملت های خود معرفی می کردند.من به اعتبار ذات مشترک و کارکردهای مشترک جنبش ارتجاعی خرده بورژوازی چه در غرب و چه در خاورمیانه پروسه قدرت گیری اسلام سیاسی در ایران را فاشیستی می دانم.هر چند همان گونه که گفتم فاشیسم پس از کسب قدرت در مواجه با واقعیات اقتصاد سیاسی سرمایه داری اصطکاک می یابد و به سمت دولت سرمایه بزرگ و نه سرمایه کوچک و خرده بورژوایی حرکت می کند.البته در مورد مشخص ایران جناح بورژوازی بروکراتیک به رهبری خامنه ای مانعی اساسی برای اتمام این پروسه است.و به نظر می رسد جز با سرنگونی جمهوری اسلامی این مانع برداشته نمی شود حال اگر این سرنگونی انگونه که ما می خواهیم به رهبری طبقه کارگر صورت گیرد می تواند اغاز انقلاب پرولتاریایی ایران باشد.اما اگر در جریان سرنگونی طبقه کارگر زیر پرچم طبقات دیگر وارد مبارزه شود طبعا نتیجه سرنگونی حاکمیت یک دولت متعارف سرمایه داری خواهد بود.

مهدی

در مورد مفهوم دولت متعارف، با توجه به نوشته هایت، میشود تعریف دومی که در بالا من نوشته بودم و در این امر با هم اتفاق نظر داریم.
در مورد مسئله حکمت و اسلام سیاسی و دولت متعارف یه نظرم،همان جناح خامنه ای و کلیت نظام با حفظ جلوه های ایدئولوژیک اسلام سیاسی به عنوان روبنای حکومتی و در خدمت توجیه کننده مناسبات موجود و ابزار سرکوب، و با تهی شدن ان از معنای جنبشی اشی، این کار را انجام خواهد داد، لیکن در محتوا به سازش خواهد رسید و این از منطق حاکم بر سرمایه برمیخیزد.باقی بحرانهای این نظام برمیگردد به همان بحرانهای ماهوی سرمایه داری کمپرادور که حکومت شاه نیز با ان مواجه بود و دست اخر به مرگش منجر شد. در مورد نمودها، دقیقا بحث بر سر این است، همانطور که تفاوتهای انکشاف سرمایه در غرب و شرق، باعث شد که سرمایه داری در پیرامون هیچگاه لیبرال دموکرات نشود، این امر در مورد جنبش خرده بورژوایی ان هم حکم میکند و این جنبش میشود یک جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ارتجاعی ضد امپریالیست اسلام سیاسی و در قامت فاشیسم ظهور نمیکند.(علیرغم تشابهات زیاد انها)
و اما از نوشته های شما این برمیاید که حکومت ایران در حال حاضر یک حکومت فاشیستی است که همراستا با حکمت نیز معتقدین که این پروسه تبدیل به حکومت سرمایه را نیز نخواهد توانست طی کند و فرو خواهد پاشید و عجب که این سرنوشت تمامی حکومتهای فاشیستی بوده که یا با جنگ و یا بعد از مرگ مثلا فرانکو، این حکومتها از هم پاشیده و این وامگیری حکمت از پروسه طی شده در انجاست که با توجه به خوانشش از تحولات ایران، ان را برای ایران نیز ناگزیر میداند.
به نظر من ان چه در ایران فروخواهد پاشید یک حکومت سرمایه داری وابسته ی ماهیتا دیکتاتور است که تضادهایش ان را البته با وجود پراتیک مبارزین زمین گیر خواهد کرد.

سعید دهقانی

درباره این که جناح هژمونیک جمهوری اسلامی قادر خواهد بود به دولت متعارف سرمایه تبدیل شود.البته نمی توان به شیوه ای پیشگویانه حکم قطعی صادر کرد اما با توجه به تناقض های این جریان من تکامل این پروسه را بعید می دانم.زیرا رکن اصلی تبدیل شدن به دولت متعارف سرمایه سازش با بازار جهانی است.سازش با بازار جهانی هم لزوما به پذیرش هژمونی سیاسی قدرت های حاکم بر این بازار یعنی امریکا و اروپا خواهد انجامید.ولی اگر جناح خامنه ای چنین سازشی را انجام دهد در واقع بنیان های مشروعیت خود ساخته اش را ویران کرده است.به اعتقاد من از ایدئولوژی اسلام سیاسی در ایران تنها دو بعد باقی مانده است یکی حجاب اجباری و دیگری ضدیت شعاری با تمدن دموکراتیک غرب و اگر این دو بعد از بین برود دیگر اساسا هیچ مبنای حتی شبه عقلانی هم برای ادامه حاکمیت اسلام سیاسی وجود نخواهد داشت چون به سادگی این سوال پیش می اید که وقتی تمام بنیان های اقتصادی و سیاسی حکومت عملا سکولار است دیگر چه ضرورتی برای ادامه حاکمیت مذهب وجود دارد.به همین اعتبار من معتقدم اسلام سیاسی به رهبری خامنه ای تحت هیچ شرایطی در چهارچوب خودش از این مساله کوتاه نخواهد امد و دلیل سرکوب ازادی خواهی زنان نیز مشخصا همین است .به همین دلیل است که اسلام سیاسی هیچ گاه رکن اساسی تبدیل شدن به یک دولت متعارف یعنی سازش با بازار جهانی را نخواهد پذیرفت و به این اعتبار جمهوری اسلامی یا بهتر بگویم جریان بورژوازی بروکراتیک خامنه ای هیچ گاه تبدیل به دولت متعارف سرمایه در ایران نخواهد شد.مگر این که این جناح به وسیله کودتا یا جنبش توده ای سرنگون شده و جریان مقابلش یعنی بورژوازی صنعتی به رهبری جریان رفرمیست به قدرت برسد.البته هر کدام از این پروسه ها تغییری در وظیفه بنیادی کمونیست ها برای برای سرنگونی حاکمیت بورژوازی الغای مالکیت خصوصی و برقراری دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا ایجاد نخواهد کرد..

در باره فاشیسم من تصور می کنم به تعریف اسلام سیاسی به مثابه جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ارتجاعی ضد امپریالیست باید کلمه "و ضد سوسیالیست"را هم افزود چون مساله این جنبش نه صرفا ضدیت با امپریالیزم بلکه ضدیت با تمامی مظاهر تمدن غرب و از جمله سوسیالیسم است.اما مساله اینجاست که جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ضد امپریالیست و ضد سوسیالیست در عین حال بهترین تعریف برای فاشیسم هم هست و در بهترین حالت می توان گفت که اسلام سیاسی شکل ایدئولوژیک جنبش فاشیستی خرده بورژوازی ایران است همان طور که راسیسم و نژاد پرستی روبنای ایدئولوژیک جنبش خرده بورژوازی در غرب بود.
در ادامه همان طور که گفتم بین جنبش فاشیستی و دولت فاشیستی تفاوت وجود دارد.دولت فاشیستی که در نتیجه جنبش فاشیستی شکل می گیرد پس از سرکوب گرایش رادیکال در اصطکاک با اقتصاد سیاسی سرمایه به تعبیر شما خصلت جنبشیش را از دست می دهد و به سمت دولت متعارف حال سرکوبگر یا بورژوا دموکراتیک حرکت می کند اما برداشت من این است که جمهوری اسلامی اگرچه وارد این پروسه شده است اما به دلیل تناقض بنیادیش که به ان اشاره کردم قادر به تکمیل این پروسه نیست.
به هر حال چه دولت جمهوری اسلامی را یک دولت دیکتاتوری سرمایه بدانیم چه فاشیسم رو به انحطاط در هر صورت سرنگونی انقلابی ان کاملا وابسته به فعالیت عملی-انتقادی طبقه کارگر وپیشروان کمونیست اوست و بدون این پراتیک انقلابی این دولت با هر مایه تضاد همچنان بورژوایی خواهد ماند اگر چه ممکن است که ممکن است که با سرنگونی جریان خامنه ای دیگر بورژوا-اسلامی نباشد.

مهدی

فکر کنم برای این 4 روز خیلی خوب بود و مباحث زیادی رو با هم مطرح کردیم.
در مورد زیر سوال رفتن مشروعیت نظام در صورت طی کامل این پروسه، به نظرم پذیرفتن بعضی الزامات و پرنسیپها، از سوی جناح خامنه ای ناگزیر است، کما اینکه اگر زمانی مذاکره با امریکا و حتی مطرح کردن ان تابو بود الان این امر تسهیل شده و همین امر هم باعث ریزش نیرو شده و عده ای از بسیجیان را ناراضی کرده ولی الزاما چندان این امر برای انها نمیتواند خطرناک باشد و جای خالی ان را با نهادهای تکنوکرات و ایدئولوژیکی چون انجمن اسلامی مستقل پر میکنند.لیکن به دلیل همین افت مشروعیت حاکمیت این پروسه کاملا با ریزبینی و به دقت از سوی انها طی میشود و این روبنای ایدئولوژیک اسلام سیاسی به دلیل کارکرد ان در داخل همچنان تا حدود زیادی حفظ خواهد شد و مثلا ما نمیتوانیم حداقل تا سالهای زیادی شاهد حضور مسئولان ارشد امریکا در ایران باشیم. دقیقا بحث من این است که جمهوری اسلامی اصلا وارد روند سکولاریزاسیون نخواهد شد که به این نتیجه ما برسیم که جمهوری اسلامی سکولار که دیگر جمهوری اسلامی نیست. مگر اینکه بپذیریم سکولاریسم از ویژگیهای دولت متعارف سرمایه است که به نظرم نیست.

در مورد فاشیسم، فاشیسم خود یکی از صورتبندیهای جنبش خرده بورژوایی در غرب است که راسیسم تنها در صورتبندی فاشیسم المانی- ایتالیایی از نفوذ گفتمانی بالایی برخوردار بود. در ایران و خاورمیانه دقیقا به دلیل پروسه های تکاملی متفاوت با غرب این جنبش از ماهیتی متفاوت و صورتبندی روبنایی متفاوتی به نام اسلام سیاسی برمیخیزد که بسیار ریشه در تمدن و فرهنگ منطقه نیز دارد

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

وظایف و مشخصات اصلی حزب انقلابی

جان مالینکوس

نقش، وظایف و شکل سازمانی حزب در همه زمان ها و مکانها ثابت نیست، بلکه الزاماً از موقعیت مشخصی که حزب در آن عمل میکند نشأت گرفته و با آن مطابقت می نماید. مع هذا، بر مبنای بیش از یک قرن و ربع مبارزه، میتوان به تعمیم های زیر دست یازید:

1- ماهیت طبقاتی حزب:

حزب انقلابی باید یک حزب طبقه کارگر باشد. این اصلی اساسی و ابتدایی که توسط مارکس تدوین شده است را باید مجدداً تکرار نمود زیرا در سالهای اخیر به طور مداوم نادیده گرفته شده و یا به دست فراموشی سپرده شده است. حزب باید پرولتری باشد، نه فقط از این نظر که برنامه اش ذکر خواسته های سوسیالیستی طبقه کارگر است، بلکه همچنین از این نظر که ترکیب اجتماعی آن و زمینه فعالیتهای روزمره اش نیز باید پرولتری باشد. هیچ گروه چریکی، جنبش دهقانی، دانشجویی یا جمعیت روشنفکری، هر قدر هم که برنامه اش عالی باشد، نمیتواند جانشین حزبی شود که در پرولتاریای صنعتی ریشه دارد. سازمان نوبنیادی که، آن گونه که غالباً روی می دهد، ترکیبی عمدتاً خرده بورژوایی دارد. برای آن که به حزب طبقه کارگر تبدیل شود باید به تلاشی عظیم در زمینه انتقاد از خود و تغییر و تبدیل خویش دست بزند.

2- حزب به مثابه پیشاهنگ:

نیاز به وجود حزب از رشد ناموزون طبقه کارگر نشأت می گیرد، و حزب نه در برگرفتن تمامی طبقه (که در مواقع عادی تحت سلطه بورژوایی است) بلکه در برگرفتن پیشاهنگ طبقه کارگر را که دارای آگاهی طبقاتی است هدف خویش قرار می دهد. این نکته که لنین آن را تبیین نموده، آن قدر به کرات مورد تحریف و سوء تعبیر واقع شده که توضیحات زیر را ضروری می سازد:

حزب، پیشاهنگِ طبقه است لیکن پیشاهنگ عبارت از گروه کوچکی از نخبگانی که خارج از بدنه طبقه کارگر قرار دارند، نیست. پیشاهنگ، صدها هزار کارگری هستند که عملاً طبقه را در مبارزات روزمره در کارخانه ها، گودها، ادارات، محلات مسکونی و خیابان ها رهبری می کنند. حزب طبقه را رهبری می کند. دنباله رو طبقه نیست، بلکه آن را از درون و نه از بیرون رهبری مینماید.

3- حزب، سازمانی است برای مبارزه:

این امر دارای دو جنبه است؛ اول این که حزب رهبری طبقه را به مثابه حق خویش مدعی نمی گردد بلکه باید با ارائه پیشنهادات و طرح های مشخص برای عمل در مورد هر موضوعی که طبقه کارگر با آن مواجه است، از کوچکترین مسئله درمورد شرایط کارخانه گرفته تا بزرگترین مسائل سیاست بین المللی برای کسب رهبری طبقه مبارزه کند. حزب باید در مبارزه و در عمل ثابت کند که بهترین منافع طبقه کارگر و کلیه استثمار شدگان است. ثانیاً، حزب باید خود را نهایتاً برای حادترین شکل مبارزه طبقاتی یعنی خیزش توده ای و قیام آماده سازد. این به معنای اتخاذ یک موضع شبه نظامی بی موقع به طوری که به غیرقانونی شدن حزب منجر شده و آن را از انجام تکالیف اساسی اش در مبارزات روزمره بازدارد نیست اما در مرحله معینی متضمن این هست که حزب به تدارک دقیق پرداخته و آن گونه سازمانی را ایجاد کند که بتواند به سرعت نظامی شود. از آن جا که بدین طریق حزب یک سازمان جنگی است در داخل آن برای قشری از اعضای منفعل یا صاحب امتیاز و بوروکرات های پابرجا جایی وجود ندارد. اعضای حزب باید فعال و فداکار بوده و بنابراین احتمالاً جوان باشند.

4- مرکزیت دموکراتیک:

درباره سامانه های تشکیلاتی، مشخص نمیتوان هیچ گونه تعمیم دهی های مفیدی انجام داد. این سامانه ها باید بسیار انعطاف پذیر باشند ولی این که نظام حزبی دموکراسی و مرکزیت را با هم درآمیزد، یک فرمول تشکیلاتی صرف نیست بلکه مستقیماً از وظایف حزب و ماهیت مبارزه طبقاتی ناشی می شود. دموکراسی امریست اساسی، زیرا حزب ارباب طبقه کارگر نیست بلکه ابزاریست برای خود ـ رهاسازی طبقه. بدون دموکراسی و برخورد آزاد عقاید، حزب به هیچ طریق نمی تواند سیاستهایی که واقعاً پاسخگوی نیازهای طبقه کارگر بوده و مناسب شرایط مشخص باشند را فرمولبندی کند. مرکزیت امری است اساسی، زیرا حزب باید به سختی علیه یک دشمن بسیار متمرکزـ یعنی دولت سرمایه داری ـ مبارزه کند. همانطور که هر عضو فعال اتحادیه های کارگری میداند، بدون وحدت عمل، شکست اجتناب ناپذیر است.

در رابطه با مرکزیت دموکراتیک، دو دام وجود دارند که بویژه سازان های جدید و کوچکی از آن نوع که امروزه عمدتاً در میان صفوف چپ انقلابی در اقصی نقاط جهان به وجود آمده اند، اغلب بدانها گرفتار میشوند. اولی، خطر این است که یک گروه کوچک، که در بهترین حالت میتواند نطفه حزب باشد، سامانه های اداری در خود یک حزب توده ای را، چون زرهی سنگین به تن نموده و بدین ترتیب به طرز مضحکی متزلزل شود. دومی، به ویژه هنگامی که یک سازمان از تبلیغ به تهییج روی می آورد، خطر ماوراء دموکراتیک بودن و درگیر شدن در بحث های بی پایان بر سر کلیه مسائل است. حزب، انجمن مناظره نیست ـ بحث را به منظور تصمیم گیری انجام می دهد و تصمیمات اتخاذ شده را به شیوه ای یک پارچه به مرحله اجرا می گذارد.

5-استقلال حزب:

حزب بر مبنای اصل مارکسیستی، بمثابه نماینده منافع تاریخی طبقه کارگر موضع گیری می کند و هرگز نباید استقلال خود را در مقابل هیچ نیروی سیاسی دیگری، خواه صریحاً بورژوا و رفرمیست و خواه میانه رو، قربانی کند. این به هیچ وجه به معتی احتراز از انواع ائتلاف ها، سازش ها و توافق های موقت و غیره با سازمان های دیگر نیست، لیکن به این معنی است که نباید از حق انتقاد آزادانه و داشتن سازمان و خط مشی سیاسی جداگانه صرفنظر نمود. این حتی در مورد ورود ـ و یا وابستگی ـ به یک حزب بزرگتر (مثلا حزب کارگر انگلستان) نیز صادق است. (نباید فراموش کرد که وابستگی فقط به معنی توافق ها و محدودیت های رسمی نیست. مثلا حزب کمونیست انگلستان رسماً یک سازمان مستقل است ولی از نظر سیاسی به رهبران «چپ» اتحادیه های کارگری و نمایندگان پارلمانی «چپ» حزب کارگر وابسته است). یک حزب مارکسیستی هرگز نباید به خود اجازه دهد که به طور غیرمنتقدانه به صورت دنباله روی عوامفریبان خلقی با رفرمیست های چپ گرای معروف ـ هر قدر هم که رادیکال باشندـ درآید.

 

6- حزب و وحدت طبقه کارگر:

حزب پیشاهنگ طبقه است و باید استقلال خود را حفظ کند، لیکن هدف آن وحدت طبقه کارگرست. از این امر سه نکته نتیجه میشود: اول اینکه حزب به عنوان امری کاملاً اصولی، باید علیه هرگونه تفرقه و اختلافی در درون طبقه کارگر ـ اختلافات نژادی، ملی، اختلاف بین زن و مرد، متخصص و غیرمتخصص، شاغل و بیکار، پیر و جوان و غیره ـ که طبقه حاکم آن را ماهرانه اشاعه داده و با بهره برداری از آن ها قدرتش را حفظ می کند، سرسختانه مبارزه نماید. ثانیاً حزب نباید اجازه دهد که وجودش به مثابه یک سازمان مجزا، به وحدتی که لازمه طبقه در مبارزات روزمره اش علیه کارفرمایان و دولت است، خللی وارد نماید. از این مقدمه، استراتژی جبهه متحد با سازمانهای رفرمیست نتیجه می شود، لیکن استراتژی مزبور (که در بسیاری ـ ولی نه در همه ـ شرایط قابل به کار بردن است) صرفاً یکی از نمودهای آن اصل کلی است که بر رابطه بین حزب و کلیه گرایشات دیگر در درون طبقه کارگر، حاکم است ـ و آن اصل عبارت است از حرکت کردن به طور مجزا، ضربه زدن به طور مشترک. ثالثاً، هر چند که حزب باید از ترقیق برنامه و سیاست هایش، در تحت فشار از جانب کارگران ِ عقب مانده، جلوگیری به عمل آورد، ولی نه تنها نباید به هیچ وجه خود را از این کارگران جدا نماید، بلکه باید برای برقراری رابطه با آنها هر طریق ممکن را مورد بهره برداری قرار دهد. بنابراین تا هنگامی که میلیون ها کارگر در اتحادیه های ارتجاعی باقی می مانند، حزب باید هر قدر هم که رهبران اتحادیه های مزبور فاسد و خیانتکار باشند، در این اتحادیه ها کار کند. زمانی که توده کارگران در مورد احزاب سوسیال ـ دموکرات دچار توهم هستند، حزب باید از این احزاب در مقابل احزاب بطور آشکار بورژوا دفاع کند تا توهامت مزبور به تجربه برطرف گردند. هنگامی که اکثریت طبقه به دموکراسی پارلمانی معتقد است، حزب باید در انتخابات شرکت نموده و از آن برای تبلیغات انقلابی و تضعیف نظام پارلمانی از درون استفاده نماید.

7- وظایف آموزشی حزب:

حزب باید وظیفه یک کار آموزشی دائمی و پیچیده را عهده دار گردد. حزب باید رهبران انقلابی ای که در سنت مارکسیستی آبدیده شده و در عین حال قادر به ارائه تحلیل مشخص و قضاوت مستقل هستند را تربیت کند. حزب باید قشر وسیعی از کارگرانی که دارای نظریه ای روشن در مورد ماهیت کلی مبارزه و روشهای دست یازیدن به آن میباشند ـ یا به قول گرامشی ـ روشنفکران ارگانیک ـ را به وجود بیاورد. حزب باید برای اشاعه هر چه وسیع تر اصول اولیه مارکسیستی و سوسیالیستی در میان طبقه کارگر ـ از طریق تبدیل تئوری هایش به مثال هایی که به سادگی قابل فهم باشند و نیز از طریق افشاگری در مطبوعات خویش و در کلیه فعالیت های تبلیغاتی اش ـ بدون وقفه بکوشد. در رابطه با آموزش دهی، دو نکته را باید در نظر داشت؛ اول روند آموزش دهی باید به طور عمده خصلتاً عملی باشد و نه آکادمیک، زیرا شیوه آموزش آکادمیک به طور اجتناب ناپذیری به سلطه عناصر خرده بورژوا منجر می شود و ثانیاً همان طور که رزا لوکزامبورگ تأکید می نمود، حزب باید بتواند در عین آموزش دادن به کارگران، از آنان بیاموزد. حزب مغز و حافظه جمعی طبقه کارگر است، لیکن مغزی است که دائماً نیازمند به تجدید و انطباق با آخرین پیشرفت هاست.

 

 

8- مبارزه برای هژمونی:

حزب باید بکوشد تمام نیروهای ستم دیده را در مبارزه مشترکی علیه سرمایه داری، تحت رهبری پرولتاریا گرد هم آورد. از نظر تاریخی و در سطح جهانی، این امر اصولاً عبارت از تحقق یافتن اتحادی بین پرولتاریا و دهقانان بوده است و هر حزب کارگری باید دفاع از منافع دهقانان فقیر را در برنامه خود منظور کند. علاوه بر این، دهه گذشته شاهد ظهور یک رشته نیروهای جدید بوده است که بالقوه دارای امکانات انقلابی عظیمی هستند، ولی برای حزب مسائل استراتژیک بخصوصی پیش می آورند ـ جنبش سیاهان، جنبش زنان و جنبش دانشجویی که مهم ترین این گونه جنبش ها هستند.  از طرفی، و این به ویژه شامل سازمان هایی می شود که فاقد یک پایه پرولتری هستند، حزب می تواند آن چنان به صورت غیرمنتقدانه و با ذوق و شوق خود را درگیر این جنبش ها کند که به ناچار تسلیم خصلت پراکندگی این جنبش ها گردیده و از کار اصلی خویش در میان طبقه کارگران صنعتی غافل بماند. از طرف دیگر حزب می تواند به طور جزمی مسائل و خواسته های اقشار گوناگون ستم دیده را مردود شمرده و از همه آن ها بخواهد که قبل از هر چیز رهبری حزب پرولتری را بپذیرند و این امری است که منجر به تفرقه خواهد شد و نه وحدت. بنابراین آن چه که لازم است عبارت است از حمایت بی قید و شرط از خواسته های بحق اقشار ستم دیده، همراه به تأکید اصولی ولی صبورانه بر لزوم وحدت در مبارزه علیه دشمن مشترک و بر ماهیت طبقاتی مبارزه و نقش برجسته طبقه کارگر. گذشته از هر چیز، مبارزه تمام و کمال برای هژمونی ـ که متضمن برقراری تسلط فرهنگ انقلابی در همه عرصه های زندگی اجتماعی مردم می باشد ـ تنها می تواند به وسیله آن چنان حزبی به طور موثر اجرا شود که در میان طبقه کارگر دارای پایه ای قابل ملاحظه باشد.

9- بین الملل:

پرولتاریا طبقه ای است بین المللی و انقلاب سوسیالیستی یک روند بین المللی است. در نتیجه همه خصوصیاتی که برای حزب انقلابی ذکر کردیم، باید در نهایت در سطح جهانی در یک حزب واحد جهانی تحقق یابند. در حال حاضر چنین بین المللی وجود ندارد و آن را یک روزه هم نمی توان ایجاد کرد. یک حزب جهانی که مانند بین الملل چهارم از مشتی گروهک های متشابه الفکر تشکیل شده باشد، افسانه ای است که قادر نخواهد بود یک رهبری جهانی دارای اتوریته واقعی را ایجاد کند. از طرف دیگر فدراسیونی که عمدتاً متشکل از سازمان های غیرهمگون باشد ـ مانند بین الملل اول ـ در لحظه تعیین کننده از هم خواهد پاشید. بین الملل سوم بر مبنای اتوریته انقلاب پیروزمند روسیه بنا شد، لیکن نمی توان به طور منفعل در انتظار تکرار سلسله وقایع مزبور نشست. پس بدین ترتیب بین الملل چگونه می تواند ساخته شود؟ در حال حاضر تنها راه واقع بینانه، این است که سازمان های کارگری انقلابی موجود، هر جا که امکانش هست وارد همکاری عملی و رد و بدل کردن دائمی مواضع تئوریک گردند، به طوری که رفته رفته بر مبنای این کار مشترک و تحت تأثیر وقایع، روابط نزدیک تر و همگونی سیاسی بیشتر به دست آید. لیکن این کار باید با این چشم انداز روشن انجام گیرد که هدف آن عبارت است از ایجاد یک بین الملل کارگری جدید. زیرا که ایجاد احزاب انقلابی و وحدت آن ها در سطح بین المللی در حال حاضر اصلی ترین و حیاتی ترین وظیفه استراتژیکی است که در مقابل انقلابیون سراسر جهان قرار دارد. طبقه کارگر این بحران سرمایه داری که روز به روز حادتر می گردد را نخواهد توانست به نفع خویش حل کند، مگر آن که امر فوق الذکر (ایجاد بین الملل کارگری جدید) انجام گرفته باشد.

در پایان رشته ای که تمامی آن چه را که حزب خود هست و انجام می دهد و کلیه وظایف و خصوصیات کلیدی آن را به یک دیگر مرتبط می کند، عبارت از کوششی است که برای وحدت تئوری و عمل انجام می گیرد. حزب وجود دارد تا ترجمان اهداف عام سوسیالیسم به فعالیت های عملی خاص باشد و هر مبارزه بلافاصله ای را به هدف نهایی سوسیالیسم مرتبط سازد. از طریق حزب تئوری ـ تعبیر ماتریالیستی تاریخ، تحلیل سرمایه داری و تضادهای آن و درک نقش تاریخی طبقه کارگر ـ پراتیک را آگاهی میبخشد و پراتیک ـ مبارزه برای تغییر جهان ـ نیز از طریق حزب تئوری را برانگیخته، راهنمایی نموده، آزموده و در نهایت آن را متحقق می سازد.

هنگامی که سرمایه داری در حالت تعادل بوده و طبقه کارگر نیز بیان گر هیچ گونه تهدید آشکاری علیه سیستم نیست، لاجرم تئوری و پراتیک از یک دیگر منفصل می گردند. در چنین شرایطی حزب انقلابی را می توان آماده نمود، ولی نمی توان ساخت. این امر به صورت یک ضرورت انتزاعی باقی می ماند. لیکن هنگامی که مانند زمان حاضر، سیستم دستخوش بحران است، در این صورت تئوری و پراتیک به یک دیگر نزدیک می شوند و ساختن حزب دیگر یک آرزوی انتزاعی نیست، بلکه هم یک ضرورت عملی و هم یک امکان واقعی است. 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

توده های خاموش؟

بر گرفته از وبلاگ دستنوشته های یک عاصی

چرا توده ها خاموشند؟چرا توده ها هیچ غلطی نمی کنند در حالیکه هر لحظه زندگی نکبتی شان ارزوی مرگ می کنند؟به راستی خاموشی توده ها را چه کسانی عنوان می کنند و چگونه ان را می فهمند؟ ایا غیر از این است که انها خود در موضعی قرار گرفته اند که به موجب ان، این "خاموشی(؟)" را ببینند؟ ایا نزد خود توده ها این خاموشی معنایی دارد؟ ایا انها خود این وضعیت را به عنوان خاموشی می شناسند؟ 

در اینجا من به طور مشخص از توده ها ان اکثریتی را مد نظر دارم که در این سیستم سرمایه داری جامعه ایران تحت وحشیانه ترین استثمار و کار ارزان قرار دارند. مگر خاموشی ای هم میتواند در کار باشد؟از کله سحر تا بوق سگ مگر همه سگ دو نمی زنند که لقمه ای کوفت گیرشان بیاید؟این خاموشی کی و کجاست؟ ای کاش خاموشی ای در کار بود. اگر فراغتی در کار بود قطعا می شد از خاموشی حرف زد.اتفاقا چون توده ها خاموش نیستند هیچ غلطی نمی توانند بکنند. توده ها زیادی پرکار و فعالند و همین راز بدبختی شان است.

نمی خواهم احمق باشم و از این مقدمه به این نتیجه برسم که اصلاحاتی همچون تلاش برای بالا بردن سطح دستمزد و خواسته های صنفی از این قبیل در این سیستم امکانپذیر است.این خود فریبی است و هر کس کوچکترین فهمی از مکانیسم کار ارزان در این جوامع داشته باشد چنین غلطی نخواهد کرد.

تنها نتیجه ای که باید حاصل شود امتناع از ضجه و زاریهای روشنفکرانه مثل نالیدن از اکثریتهای خاموش و مرثیه خوانیهایی از این قبیل است. وقتی ما چنین تصویری از توده ها مجسم می کنیم به این معناست که مکانیسم های جامعه را درنیافته ایم و از موضع خودمان ـ که با فراغت کافی فرصت این را داشته ایم که توده ها را به عنوان یک کل ببینیم ـ توقعی بی مورد از توده ها پیدا می کنیم.

در عرصه سیاست این ضجه زنیها هیچ معنایی ندارد و اگر ما ادعا کنیم که همه چیز از سیاست می گذرد می بایست برخوردی سیاسی با این مسئله داشته باشیم. علاوه بر اینکه حتما بایستی توده ها را سازمان داد و هیچ وقت از این کار خسته و مایوس نشد مسئله این است که همین توده ها در یک بر امد سیاسی به سیم اخر میزنند و اینجاست که گویی پنج حسشان تیز تر از هر وقت دیگر می گردد و مطلبی را که سالها نمی توانستی به انها بیاموزی در مقطعی کوتاه به طور اپیدمی به انها سرایت می کند.

و البته نکته اخر این است که در ان مقطع چه کسی و چه گروه و افقی در جلوی توده ها قرار می گیرد. ممکن است فاشیسم باشد و همه را به سمت پرتگاه ببرد و یاسوسیالیسم و رهایی. این گزینه اخر بستگی به درجه بالایی سازمان و امادگی دارد و این تفاوت عظیم یک تحول سوسیالیستی با بقیه تحولات است زیرا جنبشها و گرایشهای بورژوازی بسیار متنوع اند و خیلی راحت می توانند جامعه رابه سمت یکی از جنبش های خود بچرخانند. انها کم ابزار و نیرو و امکانات مادی و نهاد های ایدئولوژیک در جامعه ندارند. جانب دیگر که جانب رهایی و سوسیالیسم است فقط یک بخت دارد و ان سازمان و برنامه و امادگی پیشین است و گرنه در همیشه بر این پاشنه می چرخد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

حمله نبوی به کمونیسم

بنفشه کمالی

اول سراغ بهودی ها رفتند
من یهودی نبودم ،اعتراضی نکردم
از ان به بعد به سراغ لهستانی ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
انگاه به لیبرالها فشار اوردند
من لیبرال نبودم،اعتراض نکردم
سپس نوبت کمونیستها رسید
من کمونیست نبودم،بنابر این عتراضی نکردم
سر انجام به سراغ من امدند
هر چه فریاد زدم دیگر کسی نمانده بودکه اعتراضی کند

شعراعتراض نکردن:برتولت برشت

حمله نبوی به کمونیسم

ابراهیم نبوی درپاسخ به افشاگری رفقای کمیتۀ دانشجوئی بلژیک واعتراض این رفقابه اظهارات اوعلیه جانباختگان وقربانیان رژیم جمهوری اسلامی دردهۀ 60 و توهین به رفقای جانباختۀ کمونیست در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی در گردهمائی بروکسل در تاریخ 23 سپتامبر، عکس العملی همانطور که از اوانتظار میرفت از خود نشان داده است.
پاسخ او به این رفقا هر چه بیشترو بیشترماهیت ارتجاعی و ضد کمونیستی اش را برای افکار عمومی اشکار تر کرده و تفکرات بغایت کینه تو زانۀ او را نسبت به احزاب چپ، کمونیست و کمونیستهابه طرز بارزی روشن ساخته است.

قبل ازهرچیزلازم است گفته شودکه ابراهیم نبوی ازامکانات بسیاروسیعی برای اشاعۀ افکار ارتجاعی و ضدکمونیستی خودوتبلیغ و ترویج این افکارو بر عکس جلوه دادن تاریخ مبارزات و سر کوب مبارزان به دست رژیم جمهوری اسلامی که خود نیز یکی از عناصر فعال این رژیم بوده در بین ایرانیان و غیر ایرانیان برخوردار است. درضمن ا زامکانات دوستان لیبرال و با نفوذ و به اصطلاح حقوق بشری اش و مدیای بورژوا-امپر یالیستی به وفور استفاده میکند.برای مثال در سایت رادیو زمانه که با کمک مالی ا مپریالیستی برای حمایت و قوی کردن جناح اصلاح طلبان و فریب ایرانیان درداخل و خارج ایران به راه انداخته شده، اوجزء قلم زنان دائم و ثابت میباشد و به شدت از این امکان برای فریب افکار عمومی در بر حق جلوه دادن باند سر کوبگران سابقِ واز دولت رانده شده (اصلاح طلبان)مثل موسوی و کروبی استفاده میکند.

ایشان ازطرف انجمنهای متشکل ازسلطنت طلبان وتوده ای ها ولیبرال هادعوت شده وبه سخنرانی و تعریف کردن طنز وفریب افکارعمومی مشغول میباشد.در حالی که خود را مخالف جناح حاکم نشان میدهد اَزادانه و قانونی به ایران سفر میکند.نبوی در حال رفت و امد به ایران است و به مبارزان-انقلابی و کمونیستهایی که 30 سال به دلیل اینکه تحت تعقیب و فشار جمهوری اسلامی هستندو قادر به رفتن به ایران تحت حکومت این رژیم ارتجاعی نیستند حمله میکند وبه انان تهمت میزند.به دفاع و تبلیغ و ترویج ارتجاع و طرفداری از جا نیان اصلاح طلب و شکنجه گران و قا تلین کمونیستها در دهۀ 60 و پس از ان می پردازد. از طرف دیگربه مخا لفت و کینه ورزی با انقلابیون کمونیست با سر سختی به اشکال مختلف، با نوشتن مطلب و طنز و سخنرانی کردن مشغول میباشد.اوعنصر بسیار فعال ووفادار و گستاخی برای دفاع از جناح اصلاح طلبان و بر پا ماندن رژیم سرمایه داری و سرکوب میباشد.

درپاسخ به رفقای کمیتۀ دانشجوی،نبوی نوشته است"شش سالی است که درفضای بیرون از ایران زندگی میکنم و در تمام این مدت تلاش کرده ام تا خود را الوده، بازی های کودکانۀ کسانی نکنم که زندگی سیاسی و اجتماعی مردم ایران برای انان یک تفریح ساده است و جز افزودن به بار سنگینی که بر دوش ملت است کاری ندارند،به همیبن دلیل همواره تلاش کرده ام که دور از هیاهوی این جماعت کار خود را بکنم وبا انان کاری نداشته باشم" واقعا این گفته و ادعا از قلم شخصی که در تاریکترین سالهای سرکوب در خدمت دستگاه سرکوب (جمهوری اسلامی)دار ای پست و مقامهای مهمی در این رژیم به خدمت گذاری مشغول بوده است،بسیار قابل توجه میباشد.ایشان در سالهائی که روزانه دهها کمونیست و انقلابی و دانشجو به پای چوبه های دار و جوخه اعدام برده میشدند یعنی در سالهای 59-61 عضو شورای مرکزی دانشجویان(دفتر تحکیم)بوده است(به اساسنامه و مرامنامۀ این تشکیلات ارتجاعی دراینترنت مراجعه شود)،درسالهائی که رژیم به سر کوب دانشجویان مبارز و پیشروو بستن دانشگاها اقدام کرد. نبوی در این نهاد ضد دانشجوئی(دفترتحکیم) و در شورای مرکزی ان عضو بود.

ازسال61-64مدیردفترسیاسی وزارت کشوربود.درسالهائی که درزندانهای مخوف اوین وقزل حصار وگوهر دشت و درسرا سر ایران رژیم به سرکوب و کشتار بیسا بقۀ انقلابیون و کمونیستها مشغول بود ،ایشان مدیر دفتر سیاسی وزارت خانۀ کشت و کشتار بودند و در ضمن با داشتن موقعیت شغلی مهم به صدای و سیمای سر کوب در سالهای سیاه و دیکتاتوری هاردر خدمت این ارگان تحمیق و دروغ بود.به قول اقای بهروز نظری نویسندۀ مطلب"صدا و سیمای ولایت فقیه:رسانه سر کوب ملی "در این مقاله اقای نظری نقش و عملکر صدا و سیمای جمهوری اسلامی را بخوبی تو ضیح داده اند(این مقاله در سایت کمونیستهای انقلابی مو جود است) درزیر به بخشی از مشاغل شریف نبوی اشاره میکنم .

منظورنبوی از"بازیهای کودکانه کسانی"انسانهای مبارزوشریف وکمونیستهای انقلابی است که از دست اَزار و اذیت وتعقیب و شکنجه و اعدام رژیم سر کوبگر جمهوری اسلامی در سالهای دهه 60 (سالها ئی که ایشان به این رژیم خدمت میکرده )به خارج از ایران و بر خلاف میل خودشان امده اند وبه دشواری با عبور از را ههای سخت و طاقت فرسا و با از دست دادن بسیاری از رفقا و عزیزان خوددر خارج از کشور زندگی و فعا لیت سیاسی میکنند.منظور ابراهیم اشاره به مبارزینی است که سالها رنج تبعید را تحمل کرده اندو به مبارزه بر علیه رژیمی که او در خدمت ان بوده است به فعا لیت مشغول بوده و هستند،کمونیستها مثل نبوی وهم پا لکی هایش از مرزهای قانونی با اجازۀ رژیم جمهوری اسلامی و با ویزا عبور نکردند.

انسانهائی که نبوی بابیشرمی وگستاخی به انان توهین کرده ومیکند،همه مبارزین واقعی ان دهۀ سیاه در دوران نخست وزیری شخص محبوب نبوی یعنی،میر حسین موسوی،نخست وزیر دوران قتل عام کمونیستها و ازادیخواهان، نخست وزیر جنگ و ویرانی میباشند. طبیعتامبارزان واقعی درخارج از کشور به فعا لیت خستگی نا پذیر خود و افشاگری بر علیه کلیت رژیم با هر رنگی که الان به خود گرفته اند(هر 2 جناح)می پردازند. اَنها ،مثل اقای نبوی هر روز بر حسب شرایط وبه خاطر منافع فردی خود رنگ عوض نمیکنند.

انچه در"پاسخ"اوبه رفقای مبارزکمیتۀ دانشجوئی کاملابارزاست.دشمنی ماهوی وبنیادی نبوی باکمونیسم و کمونیستها میبا شدکه این خودگواه کینه توزی یک مرتجع است. این دشمنی را به خوبی در نوشته اومیشود مشاهده کرد.برای نبوی حمله به حزب کمونیست کارگری از همین ضدیتش به کمونیسم نا شی میشود و نه چیز دیگری. کمونیستها،نیروها ی چپ انقلابی و دموکراتها ی واقعی،علیرغم هر اختلاف نظری که با حزب کمونیست کارگری دارند،در مقابل این درندگی بورژوازی و ارتحاعیونی از قبیل نبوی نباید سکوت کنند.ضروری و حیاتی است که ما با همبستگی بیشتری بر علیه این حملات،افتراءو لجن پراکنی در مقابل ارتجاع بر خیزیم.

رژیم جمهوری اسلامی درگذشته وحال بادرخدمت داشتن عناصری مثل نبوی به سرکوب کمونیستها و انقلابیون مبادرت ورزیده.امروز نیزکه بخشی از همین رژیم سر کوب از دایرۀ قدرت مستقیم بیرون(موسوی و شرکاء) افتاده، بخش مطرود شده سعی میکند که به کمک طرفداران فالانژ و 2 اتشۀ خود ،چون ابراهیم نبوی به تطهیر چهره های جنا یتکار اصلاح طلبان بپردازد. میر حسین موسوی و دولت او در زمانی که او نخست وزیر بود به کشتن یک نسل اقدام کردند و به تعقیب،ازار و مجبور کردن تعداد بیشماری به خروج اجباری از ایران. کمونیستهائی که برخلاف ابراهیم نبوی و شر کاءهر روز به رنگی در نیا مدند و نان به نرخ روز نخوردند.

باافشای این عناصرباید جلوی تبلیغات انان را بر علیه انقلابیون و کمونیستها گرفت ،سکوت جایزنیست به قول"برتولت برشت"هیچ اعتراضی نکردم تا سر انجام به سراغ من امدند. هر چه فریاد زدم ،دیگر کسی نمانده بود"امروز به حزب کمونیست کارگری حمله میکنند فردا نوبت دیگری است، باید نقاب دروغین ازادیخواهی و حقوق بشر و دموکراسی را از چهرۀ این جانیان سابق بر داشت.چهرۀ بدون نقاب انان یعنی: دشمنی با کمونیسم،کارگران و زحمتکشان و جامعه ای به طور واقعی ازاد و انسانی میباشد.نبوی و نبوی ها فرصت طلبانی هستند که اگر فردا جناح مورد علاقۀ انان بر اریکۀ قدرت نشیند،همان چهرۀ واقعی دهۀ 60 خود را نشان خواهند داد و نقاب از چهره بر خواهند گرفت و اولین نیروها و افرادی که تحت ازار و تعقیب و زندان و شکنجه در دولت مورد علاقل ایشان قرار خواهند گرفت کمونیستها میباشند.

در زیربخشی از پروندۀ بسیار روشن و ضد مردمی او (نبوی) اورده میشود.
عضو شورای مرکزی سازمان دانشجویان( عضو دفتر تحکیم) دانشگاه شیراز(1359-1361(
مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور(1361-1364
جانشین مدیرکل اجتماعی وزارت کشور به مدت سه ماه( 1363(
عضو شورای طرح و برنامه شبکه اول سیما ( 1363-1366)
معاون گروه فیلم و سریال شبکه اول سیما( 1364-1365)
مدیر طرح و برنامه شبکه اول سیما(1365- 1366
مشاور رئیس دانشکده صدا و سیمای جمهوری اسلامی(1366- 1367
پس از بهار و همزمان با تابستان ۵۹ و تعطیلی دانشگاه‌ها بود که دفتر تحکیم به تثبیت پایه‌های خود، تصحیح و تکامل اساسنامه و تربیت نیروها و منسجم کردن تشکیلات پرداخت. از جمله برگزاری دوره‌های آموزشی و تحقیقاتی بود که در دوره‌های نسبتاً بلند مدت و با حضور افراد برجسته بر گزار شد.نقل از اسا سنامه دفتر تحکیم وحدت(منبع ویکی پدییا)
پشتیبانی از نهادهای انقلابی از طریق تامین نیرو
کارهای فکری-فرهنگی در راستای غنی سازی مبانی فکری نظام
سازماندهی دانشجویان برای حضور در جبهه‌ها
تشکیل شورای موقت برای اداره دانشگاه‌ها و مشارکت در راه اندازی جهاد دانشگاهی
عضویت تعدادی ازاعضادرستادانقلاب فرهنگی

شغلها و مسئولیتهائی را که نبوی در تاریکترین و وحشتناکترین دوران 30ساله عمر ننگین جمهوری اسلامی داشته ،خود گواه ماهیت و نقش این فرددر دفاع وخدمت و تثبیت به این رژیم کشتار و سر کوب رانشان میدهد. بخشی از سابقۀ کاری ایشان مدرک گویائی در این زمینه میباشد.

نبوی میتواند گفته های خود را در بروکسل بر علیه کمو نیستهای اعدامی دهۀ 60 و عکس خود را در کنار لاجوردی جلاد انکار کند و به دروغ پردازی و لجن پراکنی بر علیه نیروهای کمونیست بپردازد.ولی نمی تواند با داشتن چنین پر وندۀ سیاهی گذشتۀ خود و خدمت به رژیم جمهوری اسلامی را انکار وکتمان کند.میتواند مثل یک طرفدار صادق بورژوازی به لجن پراکنی و دروغ بر علیه کمو نیستها بپردازد،ولی پروندۀ ایشان نیازی به تو ضیح ندارد ،خدمات ایشان به ارتجاع با این سابقه درخشان روز بروز برای همه اشکار تر میشود و ماهیت ارتجاعی اونیز.هرچه بیشتر به افشای نیروهای ارتجاع بپردازیم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

اعتراض‌های دانشجویی به رغم فشارها ادامه خواهد یافت
رادیو فردا: گزارش‌ها حاکی از صدور احکام زندان برای هشت تن از دانشجويان چپ آزادی‌خواه و برابری طلب، در ايران است. بر اساس گزارش ها، برهان بقايی و مهران کوشا به اتهام اقدام عليه نظام و ... ، هر کدام، به تحمل پنج سال حبس تعزيری که به مدت پنج سال به حالت تعليق درآمده، است، محکوم شده اند.

همچنین فرهاد حاج ميرزايی، مهدی گرايلو، کيوان امير الياسی، علی کانطوری، مهدی الله ياری و مهدی بخارايی به تحمل ۳۲ ماه تا ۱۰ سال زندان محکوم شده‌اند.

در ماه‌های اخير نيز شماری از دانشجويان آزادی‌خواه و برابری‌طلب، مانند مجيد اشرف‌نژاد و صدرا پيرحياتی به زندان محکوم شده‌اند.

بهروز کريمی‌زاده، فعال دانشجويی سابق از طيف آزادی‌خواه و برابری‌طلب فعال حقوق بشر در لندن، درباره اتهامات وارد آمده به اين فعالان دانشجويی که در سال‌های گذشته بازداشت و برای چند ماه زندانی شده بودند، با راديو فردا گفت‌وگو کرده است.
 

  • رادیو فردا:  آقای کریمی‌زاده، احکام زندان برای برخی از دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب صادر شده است. اتهاماتی که مبنای این احکام قرار گرفته بودند، کدامند؟


بهروز کريمی‌زاده: اتهامات وارد شده طيف وسيعی را در بر می‌گيرد. طبق روال عادی سال‌های اخير دادگاه انقلاب، اتهامات عمومی وارد شده طيف وسيعی است از اقدام عليه امنيت ملی گرفته تا اقدام به براندازی، نشر عقايد مارکسيستی، نشر تبليغات عليه نظام، ارتباط با گروه‌های معاند نظام و بيگانگان، اقدام برای تشکيل گروه‌های غير قانونی و موارد بسيار ديگر که به هر يک از فعالان اجتماعی و سياسی ما مجموعه‌ای از اين اتهامات را وارد کرده‌اند و اين ليست، ديگر تکراری شده است.

  • به نظر شما، صدور احکام زندان برای زندانيان دانشجوی چپ آزادی‌خواه و برابری‌طلب مانند سعيد حبيبی، با اعتراضات اخير دانشجويی در ايران ارتباطی دارد؟


بله، صد درصد ارتباط دارد. چون جنبش دانشجويی طيف وسيعی از فعالان دانشجويی است که عقايد مختلفی دارند، اما در مقابل استبداد و قانون‌شکنی صف واحدی را تشکيل می دهند. در نتيجه، طبيعی است که حکومت برای ضربه زدن و فشار بر تمام بخش‌ها و تمام صداها و عقايد اين جنبش از هر روشی استفاده می‌کند.

اين احکام جديد برای عقب زدن بخش عمده‌ای از فعالان سياسی شناخته شده جنبش دانشجويی و خانه‌نشين کردن آنهاست تا شايد بتوانند جنبش را به سکوت بکشانند.
 

  • آيا اينگونه برخوردهای امنيتی قضايی با طيف‌های مختلف دانشجويان بر وضعيت اعتراضات دانشجويی که در روزهای آغازين سال تحصيلی در دانشگاه‌ها نمود پيدا کرده است، تأثيری خواهد گذاشت؟


شايد در کوتاه مدت بتواند تأثيراتی بگذارد، ولی در نهايت، فقط شکل اين اعتراضات را عوض می‌کند. حکومت بايد به اين مسئله توجه داشته باشد تا زمانی که ريشه اين نارضايتی از بين نرود، شايد با فشار و سرکوب فقط شکل بيان نارضايتی عوض شود.


اينجا ريشه نارضايتی، بی‌عدالتی و بی‌حقوقی مردم کشور در زمينه‌های مختلف است و تا زمانی که اين ريشه‌ها در جامعه وجود داشته باشد و به عنوان مثال زنان حقوقی در جامعه نداشته باشند، بيکاری به طور گسترده وجود داشته باشد، آزادی بيان در حداقل ممکن هم وجود نداشته باشد و يا شکنجه‌های غير انسانی در زندان‌ها رواج داشته باشد، حکومت بايد بداند که اين اعتراضات هم ادامه خواهد داشت و عميق‌تر خواهد شد.


هر چقدر اينها چکش استبداد را بر سر جنبش دانشجويی بکوبند، اين اعتراضات مانند ميخی است که به عمق اين جنبش بيشتر نفوذ می‌کند و از اعماق آن سر بر خواهد آورد.

 

 بهروز کارونی

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

حبس تعلیقی و تعزیری برای فعالین کارگری و احضاریه کتبی برای علیرضا و محسن ثقفی
۵ نفر از كارگران نیشكر هفت تپه به تحمل حبس تعلیقی و تعزیری محكوم شدند

دادگاه تجدید نظر در استان خوزستان مجازات پنج نفر از کارگران کارخانه نیشکر هفته تپه را تایید کرد. ایلنا: سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه از محکومیت پنج نفر از کارگران این شرکت به تحمل حبس تعلیقی و تعزیری خبرداد.
به گزارش ایلنا، رضا رخشان از اعضای سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه گفت به تازگی دادگاه تجدید نظر احکامی را که پیشتر در دادگاه بدوی برای پنج نفر از کارگران این شرکت صادر شده بود را تایید کرد.
به گفته رخشان هرکدام از این کارگران در مجموع به یکسال حبس تعلیقی و تعزیری محکوم شده‌اند. براین اساس دادگاه علی‌نجاتی، فریدون‌نیکوفر، قربان علی‌پور و جلیل‌احمدی به تحمل ٦ ماه حبس تعزیری و ٦ ماه حبس تعلیقی و محمد حیدری‌پور را به چهار ماه حبس تعزیری و هشت ماه حبس تعلیقی محکوم کرده است.
به گفته رخشان این احکام در ارتباط با اعتراض‌های کارگری سال ٨٦ صادر شده و کارگران محکوم شده به کمک وکلای مدافع خود در صدد درخواست دادرسی مجدد هستند.
رخشان همچنین از ادامه نارضایتی کارگران خبرداد و گفت به دلیل مشکلات مالی مطالبات کارگران هنوز با تاخیر پرداخت می شود. وی افزود: ٢ روز پیش کارگران نسبت به این وضع اعتراض کردند اما مدیریت شرکت با بیان اینکه نقدیگی نداریم و دولت کمک نمی‌کند از کنار اعتراض کارگران گذشت.
وی افزود : در۵٠ سال گذشته کارگران هفت تپه هیچگاه در سود این کارخانه شریک نبوده‌اند اما در ٢ سال گذشته به اجبار در زیان این کارخانه سهیم شده‌اند.

علیرضا ثقفی و فرزندش احضاریه كتبی دریافت كردند

آژانس ایران خبر: علیرضا ثقفی و فرزندش محسن ثقفی که در مراسم روز جهانی کارگر در پارک لاله دستگیر و بعد از گذشت بیش از یکماه از زندان اوین با قرار وثیقه ۵٠ میلیون تومانی ازاد شدند طی احضاریه کتبی در تاریخ ١٧ آبان ماه باید خود را به دادسرای انقلاب معرفی تا اقدامات برگزاری محاکمه انجام شود.

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

گشایش صفحه هنر و ادبیات در سایت کارگری افق روشن

خوشحال هستیم * که، صفحه هنرو ادبیات را در سایت کارگری افق روشن می گشائیم. به باورما، تلاش و کوشش طبقه کارگر علیه سرمایه و مناسبات اجتماعی موجود تنها به عرصه اقتصادی و سیاسی محدود نیست. این جدّیت طبقاتی در عرصه های دیگر، فرهنگ، ادب و هنر نیز جریان دارد.

طبقه کارگر، طبقه ای جهانی است. طبقه ای که چه در عرصۀ تئوری وچه در پراکتیک رسالت تغییر بنیادی مناسبات و نظم موجود (مناسباتی که مبتنی بر خرید و فروش نیروی کار و بهره کشی انسان از انسان استوار است) را دارد. طبقه ای که همچنین رسالت تحقق و برقراری جامعه سوسیالیستی را بالقوه به دوش میکشد.

طبقه کارگر نه تنها نظم و مناسبات حاکم برجامعه را درعرصه اقتصاد و سیاست با نقدی رادیکال به چالش می کشد، بلکه ارزش های انسانی، اخلاقی، ادبی، هنری و فرهنگی حاکم را نیز به مصاف می طلبد. انسان و تأمین نیازهای انسانی باید جای کالا و تأمین سود (ارزش اضافی) را پر نماید.

بهمین ترتیب نقاشی، مجسمه سازی، کاریکاتور، شعر، رمان، داستان، نمایشنامه و... می بایست در این بُرهه اززمان در تقابل و جدال با ارزش ها و فرهنگ طبقه حاکم و در شرایط تحقق سوسیالیسم و جامعه ای بدون طبقات اجتماعی، بازتاب آمال، آرزوها، ایده ها، اندیشه ها و تخیلات بلند پروازانه انسان آزاد باشد.

"سایت افق روشن" بعنوان عضوی از پیکره طبقه کارگر جهانی وظیفه خود می داند که عرصۀ تلاش و کوشش خویش رادراین جهت گسترش دهد. بدیهی است که گام نهادن دراین عرصه وارائه کیفیتی مطلوب وپاسخ گو به مبارزه طبقاتی کارگران از حد و توان مسئول و سایت افق روشن به تنهائی خارج می باشد و بدون تردید به جِدّ و جَهد هنرمندان و ادیبان در همه عرصه های فرهنگی و همکاری آنها با افق روشن نیازمندیم. بهمین منظور ازهمه رفقای که دل در گرو تغییر نظم و مناسبات غیر انسانی موجود بستند و قلم رادر خدمت رهائی انسان بکار می گیرند، خواهشمندیم ؛ انتقادات، نظرات و پیشنهادات و همچنین مطالب، اشعار و نوشته های ادبی خود را برای سایت افق روشن ارسال نمائید.

  مسئول سایت افق روشن

۴- ١٠- ٢٠٠٩

www.ofros.com
www.ofros.com/honar_adab.htm
ofoghe_roshan@ofros.com

  *صفحه هنر و ادبیات افق روشن با همکاری رفیقی از فعالین کارگری راه اندازی و بروز خواهد شد.

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

2 سال حبس تعزیری برای مهدی الله یاری

مهدی الله‌یاری از دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب و از فعالین باسابقه دانشجویی که در تاریخ 6 مرداد 1388 در شعبه‌ی 28 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مغیسه محاکمه شده بود، طی حکمی به 2 سال حبس تعزیری محکوم شد. این حکم روز سه‌شنبه به آقای امیر رئیسیان، وکیل وی ابلاغ شده است.

مهدی الله‌یاری دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف، عضو هیئت تحریریه‌ی نشریه‌ی توقیف شده‌ی  دانشجویی خاک و سردبیر نشریه‌ی طلوع، در تاریخ 17 آذر 1386 دستگیر و پس از گذراندن حدود 90 روز در بند 209 زندان اوین با وثیقه‌ی 80 میلیون تومانی آزاد شده بود.  وی همچنین در سال 1381 مدت یک ماه را در بندهای 209 و 240 زندان اوین در بازداشت وزارت اطلاعات سپری کرده بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

32 ماه حبس تعزیری برای علی کانطوری فعال سیاسی قزوین
طبق اخبار رسیده علی کانتوری فعال سیاسی قزوین و عضو دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب که در جریان دستگیری گسترده دانشجویان چپ در سال 86 بازداشت شده بود و با قرار وثیقه آزاد شده بود در دادگاه انقلاب به 32 ماه حبس تعزیری محکوم شد.
شایان ذکر است علی کانتوری پرونده دیگری در دادگاه عمومی نیز دارد که هنوز حکم آن صادر نشده است
2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

فرهاد حاج میرزایی به ده سال و چهار ماه حبس تعزیری محکوم شد

فرهاد حاج میرزایی، فعال سیاسی کرد هفته‌ی گذشته در دادگاه انقلاب شهرستان سنندج محاکمه و به اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق عضویت در گروهک‌های معاند مارکسیستی، تجمع و تبانی علیه نظام، حمل اسلحه و آلات جنگی غیرمکشوفه (؟) به ده سال و چهار ماه حبس تعزیری محکوم شد.

حاج میرزایی در جریان برخورد با دانشجویان چپگرا در تاریخ بیست و دوم اسفند ماه سال جاری توسط ماموران امنیتی در شهرستان سنندج دستگیر و پس از یک شب بازداشت در بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج به بند 209 منتقل شد.

بر طبق گزارش‌های موجود این فعال سیاسی به منظور اخذ اعتراف در طول این مدت تحت شکنجه های شدید جسمی و روحی قرار گرفته است. از جمله شکنجه‌های اعمال شده به وی می توان به دستبند قپانی، شوک الکتریکی و بی خوابی های طولانی مدت اشاره کرد.

وی با گذشت بیش از یک سال از زمان بازداشت سرانجام در تاریخ 26 مرداد 88 در حالی با قید وثیقه ۴۵۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد که 3 ماه پیش از آن به قید همین وثیقه آزاد و بعد از یک هفته مجددا دستگیر شده بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

5 سال حبس تعزیری برای مهدی گرایلو از فعالان دانشجویی کمونیست

مهدی گرایلو،از فعالان دانشجویی طیف ازادیخواه و برابری طلب از سوی شعبه 28 دادگاه انقلاب تهران به تحمل 5 سال حبس تعزیری محکوم شد. دادگاه رسیدگی به اتهامات وی ، اوایل مردادماه در شعبه 28 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه ای برگزار شد که طی آن، وی به همراه وکیلش اتهامات وارده را رد نموده و به دفاع از خود پرداخت. این حکم صبح امروز به پیام ابوطالبی، وکیل این فعال دانشجویی ابلاغ شد.

گرایلو، به مدت 20 روز زمان خواهد داشت تا نسبت به حکم صادره اعتراض نماید.

مهدی گرایلو فارغ التحصیل فیزیک دانشگاه صنعتی شریف و دانشجوی کارشناسی ارشد ژئوفیزیک دانشگاه تهران روز 11 آذر ماه 86 و در آستانه مراسم 16 آذر در هنگام خروج از منزل دستگیر و به زندان اوین منتقل شده بود.وی به مدت 66 روز در بند 209 زندان اوین به سر برد و سپس با قرار وثیقه 100 میلیون تومانی از زندان آزاد شد.

در روزهای گذشته، کیوان امیری الیاسی، دیگر فعال دانشجویی چپ نیز از سوی همین شعبه به 5 سال حبس تعزیری محکوم شد. صدور این احکام سنگین و کم سابقه علیه فعالان دانشجویی درحالی صورت می گیرد که در ماههای اخیر فشار بر فعالان دانشجویی افزایش یافته است.

شنبه گذشته نیز دادگاه سعید حبیبی از فعالان شناخته شده دانشجویی در همین شعبه تشکیل شد و وی هم اکنون در انتظار صدور حکم به سر می برد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

بیانیه مهم احزاب کمونیست و کارگری جهان در همبستگی با مبارزات مردم ایران

ر سه دهه اخیر جنبش مبارزان صدیق راه دموکراسی و عدالت اجتماعی در جهان همواره حامی مستحکم مبارزات مردم ایران بر ضد دیکتاتوری مذهبی حاکم و در طلب صلح، دموکراسی و حقوق بشر بوده است. در سه ماهه گذشته ”نامه مردم“ سعی کرده است که در صفحات خود تا آنجا که ممکن است بازگو کننده این حمایت طبیعی، پر شور و مبارزه جویانه از دلاوری های خلقی باشد که در شرایطی دشوار و در نبردی نابرابر برای حقوق طبیعی و انسانی خود و برای تضمین آینده ای بهتر، رژیم تئوکراتیک را به چالشی جدی کشیده است.

و این افتخاری برای مبارزان حزب توده ایران است که با کار تبلیغی سازمان دهی شده، با انتشار نشریات متعدد به زبان های زنده جهان، با افشاگری در مورد رژیم جنایتکار و ارتجاعی، و با توضیحات اقناع کننده خود، توانسته اند توطئه سران رژیم و همراهان مطبوعاتچی و اینترنتی آن برای در انزوا قرار دادن جنبش مردمی را به شکست بکشانند. آخرین محصول کارزار موفق آمیز حزب توده ایران در تماس گیری های بین المللی و حضور فعال در جریان فستیوال های احزاب و نشریات مترقی اروپا در شهریور ماه و ارائه تحلیل های جامع برای رهبری احزاب انقلابی جهان، تصویب بیانیه مشترکی با امضاء بیش از 50 حزب کمونیست، چپ و ترقی خواه جهان در حمایت صریح از مبارزه مردم ایران و محکومیت رژیم سرکوبگر حاکم است.


منبع: نامه مردم

آنچه که به این بیانیه مشترک احزاب مترقی جهان ویژگی خاص می دهد این است که به صراحت جنایات رژیم تئوکراتیک را در سرکوب جنبش اعتراضی مردم، دستگیری های وسیع فعالان اپوزیسیون و شکنجه آنان و کشتار مخالفان رژیم فقاهتی مورد توجه قرار داده و محکوم می کند. این بیانیه مشترک که مورد حمایت یکپارچه احزاب چپ و کمونیست سراسر جهان قرار گرفته است، ضرورت همبستگی با مبارزات جنبش کارگری، زنان و جوانان ایران را مورد توجه قرار می دهد.

در حمایت از صلح، دموکراسی و پیشرفت در ایران

ما احزاب کمونیست، کارگری و چپ امضاء کننده این بیانیه، که رویدادهای اخیر ایران را از نزدیک دنبال می کنیم، نگرانی خود را در باره بحران سیاسی همه جانبه ای که در پی برگزاری انتخابات ریاست جمهوری 12 ژوئن (22 خردادماه) ایران را در بر گرفته است، ابراز می کنیم.

ما دستگیری بیش از 4000 نفر تظاهر کننده و شکنجه آنان در زندان ها را توسط مقامات جمهوری اسلامی محکوم می کنیم. بر طبق اخبار تائید شده نزدیک به صد تن در این حمله قوای نظامی و شبه نظامی به تظاهرات مسالمت آمیز مردم کشته شده اند و یا در زیر شکنجه جان سپرده اند. ما همچنین کوشش مقامات رژیم تئوکراتیک در ایران را برای اجبار فعالان اپوزیسیون در زیر شکنجه های فیزیکی و روانی به اعتراف به اقدامات غیرقانونی را که در نقض کامل کنوانسیون های معتبر بین المللی در ممنوع کردن چنین شیوه هائی با زندانیان سیاسی است، مردود می شماریم.

ما دادگاه های نمایشی سران و فعالان اپوزیسیون برای غیرقانونی جلوه دادن جنبش اعتراضی مردم را که در تقابل آشکار با نرم های قضائی مورد قبول بین المللی صورت می گیرد بی اعتبار می شماریم. ما هرگونه تلاش برای تحریف و خدشه‌دار کردن اراده و خواست مردم ایران و دست زدن به اقدامات سرکوبگرانه علیه جنبش مردمی را در این کشور محکوم می‌کنیم.

ما همبستگی قاطع خود را با سندیکاهای کارگری، زحمتکشان، زنان، دانشجویان و همه نیروهای ترقی خواه و دموکرات ایران که در راه احقاق حقوق دموکراتیک و حقوق بشر، عدالت اجتماعی و اقتصادی، صلح و دموکراسی مبارزه می‌کنند، اعلام می‌کنیم. ما آزادی بی قید و شرط همه زندانیان سیاسی را طلب می کنیم. ما همچنین هرگونه دخالت کشورهای امپریالیستی در ایران را که تلاش دارند به بهانه شرایط حاکم بر ایران، نقشه‌های خود را برای ایجاد ”خاورمیانه بزرگ“ به هزینه مردم این منطقه به پیش ببرند، محکوم می‌کنیم.

ما هرگونه تلاشی را به قصد بهره‌برداری از شرایط سیاسی و بحران کنونی در ایران به عنوان بهانه‌ای برای دست زدن به اقدام نظامی یا هر عمل دیگری که به ضرر حقوق حقه مردم ایران و در راستای تشدید تشنج در منطقه خلیج فارس و خاورمیانه صورت بگیرد، را محکوم می‌کنیم. ما معتقدیم که این فقط حق مردم ایران است که مسیر تحولات آینده کشور خود را برای دستیابی به صلح، دموکراسی و پیشرفت بیابند.

برزیل – حزب کمونیست برزیل (PCdoB)
الجزایر – حزب دموکراسی و سوسیالیسم الجزایر
بولیوی – حزب کمونیست بولیوی
کانادا – حزب کمونیست کانادا
شیلی – حزب کمونیست شیلی
کلمبیا – حزب کمونیست کلمبیا
قبرس – حزب مترقی زحمتکشان قبرس (آکل)
جمهوری چک – حزب کمونیست بوهم و موراوی
جمهوری اسلواک- حزب کمونیست اسلواک
دانمارک – حزب کمونیست در دانمارک
فنلاند - حزب کمونیست فنلاند
آلمان – حزب کمونیست آلمان
اتریش- حزب کمونیست اتریش
انگلستان - حزب کمونیست بریتانیا
استونی- حزب کمونیست استونی
یونان - حزب کمونیست یونان
مجارستان – حزب کمونیست کارگران مجارستان
هندوستان - حزب کمونیست هندوستان
عراق - حزب کمونیست عراق
ایران – حزب توده ایران
اردن- حزب کمونیست اردن
اسرائیل- حزب کمونیست اسرائیل
ایرلند - حزب کمونیست ایرلند
ایتالیا – حزب کمونیست‌های ایتالیا
لبنان – حزب کمونیست لبنان
لوکزامبورگ - حزب کمونیست لوکزامبورگ
(دماغه سبز)- حزب آفریقائی برای استقلال کیپ ورد
مالت- حزب کمونیست مالت
مراکش – حزب دموکراسی و سوسیالیسم
مکزیک – حزب کمونیست‌های مکزیک
هلند – حزب کمونیست جدید هلند
فرانسه- حزب کمونیست فرانسه
فلسطین – حزب مردم فلسطین
فلسطین – جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین
فلسطین – جبهه خلق برای آزادی فلسطین
پاکستان - حزب کمونیست پاکستان
بنگلادش - حزب کمونیست بنگلادش
پرتغال – حزب کمونیست پرتغال
پرتغال (گالیسیا)- بلوک ملیون گالیسیا
روسیه - حزب کمونیست فدراسیون روسیه
صربستان – حزب کمونیست جدید یوگسلاوی
آفریقای جنوبی - حزب کمونیست آفریقای جنوبی
سودان- حزب کمونیست سودان
اسپانیا - حزب کمونیست خلق‌های اسپانیا
اسپانیا- کاتالونیا- حزب کمونیست کاتالونیا
سوریه - حزب کمونیست سوریه (یوسف فیصل)
سوئد - حزب کمونیست سوئد (SKP)
ترکیه - حزب کمونیست ترکیه
ایالات متحده آمریکا - حزب کمونیست ایالات متحد آمریکا
2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

داستان‌نویسی به سبک ژورناليستی
علی همتی


به‌خاطر تذکر یکی از رفقا، در ابتدا، تم اصلی و هدف این نوشته را مشخص می‌کنم.

چند ماه قبل، باخبر شدم که روزنامه‌های زمان جنگ داخلی را در اسپانیا مجدد چاپ کردن و عنوان "شواهد تاریخی" را بر آن گذاشتند! قصد داشتم در یک نوشته، به منافع پنهان رسانه‌ها در تحریف واقعیت‌ها و سعی در القای دگرگونه‌ی آن مسئله بپردازم. اما با توجه به اولویت‌بندی کارها، این کار برای آینده باقی ماند. کمی پیش شاهد موضع‌گیری اصلاح‌طلبان در حمایت از محکومیت عمر البشیر و قضایای آن بودیم. رسانه آن‌چه در سودان روی داده بود را به سود خود تحریف و از اشاره به قضایای اصلی و منافع درگیر خودداری کردند! اما چیزی که باعث نوشتن این متن شد، موضع گیری اصلاح طلبان و سایرین در مورد شین‌جیانگ یا زینگ جیانگ بود.

آن‌ها هیچ اشاره‌ای به ریشه‌ی این رویداد – ضرب و شتم کارگران ایغوری در کارخانه‌ای در هنگ‌کنگ – و ماهیت طبقاتی آن نکردند! دولت بورژوای ناسیونالیست چین، کارگران ترک ایغوری (به عنوان کارگران مطیع‌تر از کارگران هان) را با ایجاد شرایط فقر و اختلاف طبقاتی شدید در ترکستان، وادار به مهاجرت به بخش‌های صنعتی چین می‌کند. البته حمایت دولت بورژوای ترکیه و گروه‌های پان‌ترکیست از حرکت ایغورها بر اساس ایدئولوزی ارتجاعی پان‌ترکیسم و در راستای تلاش جهت گسترش نفوذ در آسیای‌میانه هست. امریکا و دولت‌های اروپایی نیز کوچک‌ترین دغدغه‌ای در مورد وضعیت طبقه‌ی کارگر چین (تبتی ایغوری مغول و هان) نداشتند.

مقدمه


رسانه‌ها در جوامع بورژوایی در خدمت منافع قدرت سرمایه‌داری بوده و به‌صورت ارگان‌های تبلیغاتی عمل می‌کنند. شبکه‌ها نیز در راستای خواست‌های دولت (که نماینده‌ی بخشی از بورژوازی آن کشور است) حرکت می‌کنند. برای مثال اولریش تیلگنر (گزارشگر سابق شبکه‌ی تلویزیونی آلمانی ZDF و سرپرست دفتر این شبکه در تهران) افزایش‌یابنده بودن محدودیت‌ها را دلیل وداع همیشگی با شبکه ZDF نامیده است.

زمانی که مسوولین یک روزنامه تصمیم می‌گیرد درباره موضوعی گزارش تهیه شود، می‌دانند که کدام روزنامه‌نگار (مطیع یا بدبین و منفی‌باف) را به محل بفرستد. افرادی انتخاب می‌شوند که یا خود را تطبیق داده‌اند و فرمان‌بردار هستند یا ارزش‌های جاری را پذیرفته‌اند و به آن‌چه می‌گویند اعتقاد پیدا کرده‌اند.

آن نویسنده می‌داند که برای مثال زدن موارد مشابه، نباید از اعدام روزنبرگ‌ها یاد کند؛ یا می‌داند که باید از دیکتاتورهایی مانند فرانکو، پینوشه، سوهارتو، سلطان‌حسن و... به عنوان رهبرانی میانه‌رو یادآوری کند. زمانی که لازم است از کشتار بگوید، می‌داند که از ال‌سالوادور، گواتمالا یا ... چیزی نگوید. حتا جنگ ۷۹ روز ناتو در صربستان که سازمان‌ملل در این مورد ماموریتی به ناتو نداده بود. زمانی که می‌خواهد از سانسور و فهرست سیاه بنویسد، نباید از جوزف مک‌کارتی یا مک‌کارتیسم چیزی بنویسد. زمانی که می‌خواهد از سرکوب مخالفان مثال بزند، نباید از گرجستان و زمانی که پلیس در ماه نوامبر سال قبل به دستور ساکاشویلی دست به قتل‌عام معترضین گرجستان زد، چیزی بنویسد. بل‌که باید از کشورهای اروپایی و امریکا به‌عنوان حکومت‌های ایده‌آل نام برده شود که به‌خاطر حقوق‌بشر و پشتیبانی از مردم، از دست دادن منافع خود برای‌شان کوچک‌ترین ارزشی ندارد.

در مواردی نویسنده از داخل دفتر روزنامه شروع به نوشتن گزارش می‌کند. گزارش‌هایی که کمتر با واقعیات هماهنگ هستند و گاهی مطالبی در مقاله‌ها تشریح می‌شود که هیچ‌گاه روی نداده و محصول تخیل خبرنگارانی که از جعل کردن پروایی ندارند، بوده است. پاسداران حقیقت در رمان ۱۹۸۴ جورج اورل نیز از داخل وزارتخانه‌ی حقیقت به تغییر و گاهی ساختن گزارش‌هایی درباره گذشته می‌پرداختند.

انقلاب و جنگ داخلی اسپانیا


جرج اورول به جنگ اسپانیا رفته بود، پس از بازگشت از اسپانیا کتابی به‌نام «به یاد کاتالونیا» نوشت. (پیشنهاد می‌کنم آن کتاب را از انتشارات خوارزمی تهیه کنید.) اورول شرح می‌دهد که « نه‌دهم کلیه مطالب مطبوعات، عاری از حقیقت است و تا حدودی تمام گزارش‌هایی که در آن زمان در روزنامه‌ها به چاپ می‌رسید از دور به وسیله روزنامه‌نویس‌ها جعل می‌شد و نه تنها از نظر واقعیت، صحت نداشت؛ بل‌که به‌طور عمد به منظور گم‌راه کردن درست می‌شد. مطابق معمول، فقط یک طرفه داستان به اطلاع اکثر مردم رسیده است. »

او در فصل یازدهم آن کتاب بسیار شفاف، شواهد ساختگى مطبوعات را شرح می‌دهد. اورول مثال‌ها، خلاف‌گویی فاحش و تناقض‌گویی‌های بسیاری را از روزنامه‌های انگلستان و اسپانیا در آن فصل آورده و اضافه می‌کند که «تنها کسی این گزارش‌ها را باور می‌کند که به‌کلی از واقعیات بی‌خبر باشد» چیزی که برای اورول جلب توجه کرد، بی‌اطلاعی کامل نویسندگان از اوضاع و احوال محل بود. اما افتراها و لجن‌مالی‌های مطبوعاتی تنها از خبرنویس‌های خارج از اسپانیا نبود. اورول از خبرنگارانی یاد می‌کند که به بارسلونا آمده بودند؛ اما به محض پایان زد و خورد، اسپانیا را ترک کرد: « درست در لحظه‌ای که تازه می‌توانستند تحقیقات‌شان را به‌طور جدی آغاز کنند. »

علی همتی
August, 2009

زیرنویس :
– به پژوهش‌گران پیشنهاد می‌کنم که در مورد تشکیل شوراهای کارگری در بارسلونا (کاتالونیا) و قتل‌عام اعضای این شوراها توسط پلیس مخفی استالین (جی.پی.یو) و مواضع روزنامه‌های بریتانیا و... تحقیق کنند.
2 نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

تغییرات اساسی درجامعه با جنبش های کارگری، زنان و دانشجویی ممکن است

 میزگردی با فعالان قدیم و جدید جنبش دانشجویی

 

 

مهدی عربشاهی، دبیر تشکیلات دفتر تحکیم وحدت، مهدی اللهیاری، نماینده دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب، و فریدون احمدی، فعال دانشجویی در انقلاب ۵۷ در میزگردی، وضعیت جنبش دانشجویی ایران در سال تحصیلی جدید را بررسی کرده‌اند.

 

با نزدیک شدن به اول مهرماه و بازگشایی دانشگاه‌های ایران، بسیاری از فعالان جنبش مردمی اخیر، معتقدند با شروع کلاس‌های درس دانشگاهی، سکوت کنونی این حرکت خواهد شکست و مردم یک بار دیگر اعتراضات علنی‌شان را همراه با دانشجویان آغاز خواهند کرد.

 

مهدی عربشاهی اول مهر امسال را اول مهری متفاوت می‌داند و فضای دانشگاه‌ها را به انبار باروتی تشبیه می‌کند که با یک جرقه می‌تواند شعله‌ور شود. اما در عین حال معتقد است گذاشتن بار تمام جنبش بر دوش دانشجویان به ضرر جنبش دانشجویی خواهد بود.

 

مهدی اللهیاری معتقد است جنبش دانشجویی باید سعی کند جنبش‌های اصیل مثل زنان، کارگری و دانشجویی را دوباره فعال کند تا جنبش عمومی بتواند به نتیجه برسد.

 

فریدون احمدی نیز از فعالان جوان دانشجویی می‌خواهد تا اشتباهات سی سال پیش نسل او را تکرار نکنند.



 

آقای عربشاهی، سوالم را با شما شروع می‌کنم. پرسش اساسی که در وقایع بعد از انتخابات و اعتراضات بوجود‌آمده نسبت به نتایج انتخابات برای بسیاری از مردم مطرح بود، چرایی کمرنگ بودن حضور مستقل جنبش دانشجویی در اعتراضات بود. یعنی حضوری که خودش را معرفی بکند و نشان بدهد. علت این حضور کمرنگ چه بود؟

مهدی عربشاهی: می‌توانم بگویم وضعیت فضای سیاسی کشور ما پس از ۲۲ خرداد نسبت به پیش از آن تفاوت‌های زیادی پیدا کرد. یعنی مختصات فضای سیاست در ایران به طور کلی جابجا شد و دیگر با آن معیارها و ملاک‌هایی که قبل از آن فضای سیاسی‌ـ اجتماعی ایران را بررسی می‌کردیم، نمی‌توانستیم فضا را بررسی و تحلیل کنیم. من فکر می‌کنم این موردی که شما می‌گویید در مورد همه‌ی جنبش‌های اجتماعی صادق است. یعنی ما در یک دوره در ایران آن جنبش کلانی که مردم را بهم پیوند بدهد نداشتیم، بعد از دوره‌ی اصلاحات، جنبش‌های خرد مثل جنبش دانشجویی، جنبش زنان، جنبش‌های صنفی کارگران، معلمان و یا جنبش‌های هویت‌طلبی اقوام میدان‌دار بودند و در عرصه‌ی مبارزات سیاسی‌‌‌ـ اجتماعی حضور داشتند. اما وقتی جنبش کلانی مثل «جنبش سبز» شکل گرفت و بویژه در آن روزهای اول که خیلی پررنگ بود و مردم حضور پرشوری داشتند، نقش این جنبش‌های خاص کمرنگتر شد. یک دلیل این بود. دلیل دیگرش این بود که بعد از ۲۲ خرداد، یعنی عملاً زمانی که دانشگاه‌ها یا در فضای امتحانات هستند یا دوران تعطیلی دانشگاهها فرامی‌رسد، فرصت زیادی هم برای شکل‌گیری فضای اعتراضی در داخل دانشگاه‌ها وجود نداشت. با این حال ما می‌بینیم حمله‌هایی که به دانشگاه شد، نظیر اتفاقی که در کوی دانشگاه افتاد، شاید به نوعی در تاریخ جنبش دانشجویی کم سابقه بود. یعنی به شدت هم تحت فشار بودند و نیروهای امنیتی و انتظامی این تصور را هم داشتند که با مهار دانشگاه می‌توانند کلیت حرکت را مهار بکنند. ولی چون حرکت، حرکتی بود که توده‌ای شده بود و به میان عامه‌ی مردم کشیده شده بود و مردم عادی را درگیر خودش کرده بود، این اتفاق نیفتاد و این باور کاملاً غلط بود و موفق نشدند کلیت حرکت را آن طور به خاموشی بکشانند.

 

آقای الهیاری، شما به‌عنوان یکی دیگر از فعالان جنبش دانشجویی در داخل ایران پاسخ‌تان به این سوال چیست؟

مهدی اللهیاری: در این مورد تحلیل دانشجویان چپ با تحلیل دانشجویان دیگری که در عرصه‌ی دانشگاه‌ها فعالیت می‌کنند به طور بنیادی تفاوت می‌کند. به خاطر اینکه اتفاقاً یکی از نقدهای ما به این وقایع بعد از انتخابات در ایران، همین گم شدن جنبش‌های اجتماعی، مثل جنبش‌های کارگری، زنان، دانشجویی در حرکت‌های بعد از ۲۲ خرداد بود و اینکه این جنبش‌ها نتوانستند، حال به دلایل متفاوت، آن نقشی را ایفا کنند که باید ایفا می‌کردند. از دید جنبش چپ دانشجویی، همیشه یکسری تضادهای اصیلی در درون جامعه فعالند. مثل تضاد کارمزدی سرمایه و تبعیض جنسیتی، و این تضادها هستند که حل‌شدن یا منحل‌شدنشان می‌تواند خاصیت رهایی‌بخشی در جامعه داشته باشد. جنبش سبزی که  بعد از ۲۲ خرداد یا قبلش در صحنه‌ی سیاست ایران ظهور کرد، البته ریشه‌ها و بن‌مایه‌هایش در سالیان گذشته وجود داشت، ولی به صورت آکسیونیستی و علنی در سطح جامعه ما آن را در ۲۲ خرداد دیدیم. این جنبش بر پایه‌ی تضاد موجود در درون جمهوری اسلامی به وجود آمد، یعنی تضاد بین ماهیت اسلام سیاسی و ماهیت جمهوری اسلامی با منطق سود و سرمایه در سطح متعارف در جهان. همان طور که گفتم، این جنبش به صورت علنی در هفته‌های قبل از انتخابات و بعد از آن بروز کرد وگرنه بن‌مایه‌هایش در تاریخ جمهوری اسلامی وجود داشت. این تضاد به نظر ما تضادی نیست که بتواند برای اکثریت جامعه ایران پتانسیل رهایی‌بخشی را از حالت بالقوه به حالت بالفعل تبدیل بکند. این تضاد دقیقاً روز ۲۲ خرداد به نفع جناح اصولگرا در صحنه‌ی سیاست ایران حل شد که بیان سیاسی‌اش می‌شود ’’تعیین استراتژیک ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی‘‘. به نظر من اگر ما می‌خواهیم با تغییرات بنیادی در جامعه مواجه بشویم و بتوانیم این تغییرات را از حالت بالقوه به حالت بالفعل تبدیل بکنیم، وظیفه‌ی ما به‌عنوان فعالین جنبش دانشجویی احیای جنبش‌های اصیل است که به نظر من در ایران جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی از اصلی‌ترین این جنبش‌ها هستند و اگر امید به تغییر رادیکال و اساسی در سطح جامعه را هنوز می‌خواهیم زنده نگه‌داریم، باید دقیقاً بر روی همین جنبش‌ها سرمایه‌گذاری کنیم، .

 

آقای احمدی‌، شما به‌عنوان کسی که تجربه‌ی فعالیت دانشجویی در زمان قبل از انقلاب و در برهه‌ی اولیه‌ی انقلاب را داشته‌اید، نظرتان را در این مورد بگویید، بخصوص با این محوریت که خیلی از ناظران سیاسی معتقدند همین اتفاقی که آقای اللهیاری به آن اشاره کرد، در زمان انقلاب هم افتاد. یعنی جنبش‌های مدنی در آن موج عظیم انقلاب گم شدند و بنابراین نتوانستند انقلاب را هدایت کنند و گویی انقلاب بود که آنها را هدایت کرد و به جایی رساند که شاید مورد نظر آنها نبود. اگر ممکن است در این مورد مقایسه‌ای بکنید بین آن زمان و جنبش کنونی مردم ایران.

فریدون احمدی: به نظر من مهم‌ترین تفاوتی که از زاویه‌ی جنبش دانشجویی، وضعیت قبل از انقلاب یا حوالی انقلاب با وضعیت کنونی دارد، تعداد دانشجویان کشور است که نزدیک به ۱۰ برابر شده است. این خودش تأثیر اجتماعی این نیرو را بسیار بسیار گسترده کرده است. یعنی دامنه‌ی تأثیر جنبش دانشجویی در آن دوران در میان بخش‌هایی از روشنفکران و بخش‌هایی از اقشار مدرن جامعه محدود بود، مدرن هم به معنی اقشاری که با تولید و مناسبات مدرن رابطه داشتند. اما الان دانشجویان در سراسر کشور و حتا مناطق دورافتاده پراکنده هستند و تأثیر فرهنگی خیلی بارزی دارند، بنابراین این تأثیر اجتماعی بسیار متفاوت است.  مورد دوم این که تشکل‌ها و حرکت‌های دانشجویی در قبل از انقلاب یا اوایل انقلاب عمدتاً بازتابی از تشکل‌های سیاسی موجود در جامعه بود و به نوعی احزاب سیاسی، سازمانها و تشکل‌ها وظایف خودشان را پیش می‌بردند و جنبش دانشجویی نماینده و پیشبرنده‌ی سیاست‌های آنها در عرصه‌ی سیاسی و حرکت‌های سیاسی بود. ولی الان به دلیل سرکوب سی ساله و عدم امکان حضور علنی احزابی که کمی در برابر نظام جمهوری اسلامی رادیکالتر هستند، بخشی از این وظایف بر دوش جنبش‌های اجتماعی افتاده است. بخشی از آن هم، تأکید می‌کنم، به ناحق افتاده است. یعنی انتظارات از بخش‌هایی از جنبش‌ها فراتر از توان آنهاست، بویژه و از جمله جنبش دانشجویی. حرکت عظیمی که برای استقرار دموکراسی و حقوق بشر در کشور ما شکل گرفته است، به معنای دقیق و جامعه‌شناسانه کلمه یک جنبش اجتماعی‌ست که همه‌ی اقشار اجتماعی در آن حضور دارند بویژه زنان، جوانان و دانشجویان. البته نه به شکل متشکل که آقای عربشاهی برخی دلایلش را گفتند، از جمله تعطیلی‌دانشگاه‌ها، ولی من فکر می‌کنم با راه افتادن دانشگاه‌ها، این خلا تا حدی پر می‌شود، البته گذشته از توطئه‌هایی که برای انجام یک "انقلاب فرهنگی" جدید مدنظر است. اما بهرحال نباید انتظاری فراتر از توان این جنبش از آن خواست و مهم‌ترین نیاز این است که به دلیل همین گستردگی بتواند این آگاهی‌ها را گسترش بدهد. حالا من اصرار ندارم با ترم‌هایی که آقای اللهیاری گفتند بیان بکنم و چارچوب تحول را هم آن گونه نمی‌بینم، ولی تصورم این است که بر این موضوع می‌شود توافق داشت که وظیفه‌ی اصلی جنبش دانشجویی، گسترش پایه‌ی اجتماعی این حرکت اجتماعی برای استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ایران است.

 

آقای عربشاهی اشاره کردید که یکی از دلایل حضور کمرنگتر جنبش دانشجویی در اعتراضات اخیر این بود که به تعطیلی دانشگاهها برخورد. کمتر از یک‌هفته به بازگشایی دانشگاهها باقی مانده است و درست یا غلط، مردم و در حقیقت بدنه‌ی «جنبش سبز» در ایران انتظارات خیلی زیادی از دانشجویان دارند و انگار همه چیز را به اول مهر و بازگشایی دانشگاهها محول کرده‌اند. به نظر شما این انتظار بجاست؟

مهدی عربشاهی: تصور خود من در این زمینه این است که ما امسال با یک دانشگاه جدید روبه‌رو خواهیم بود. اگر بخواهیم یک تقسیم‌بندی ضمنی در جنبش دانشجویی انجام بدهیم، می‌بینیم یک بخش فعالان شناخته‌شده‌ی دانشجویی بودند که در سالهای گذشته فعال بودند و حضور داشتند. این افراد تعدادشان معمولاً در هر دانشگاهی مشخص بود. اگر نگوییم محدود، ولی بهرحال مشخص بوده. این بخش در لابه‌لای فعالیت‌های اجتماعی خودش، تجربه‌ی نسبی کسب کرده و به شدت هم زیر ذره‌بین نهادهای امنیتی قرار گرفتند. بویژه امسال با توجه به نگرانی‌هایی که نهادهای امنیتی از بازگشایی دانشگاهها دارند. اما یک بخش دیگر را می‌توانیم بدنه‌ی دانشجویی بگوییم. بدنه‌ی دو سه میلیونی دانشجویان کشور که معمولاً تا قبل از این خیلی خودش را درگیر فضای سیاسی و بحث‌های سیاسی‌ـ اجتماعی نمی‌کرده است. بدنه‌ی خاموشی که حالا امسال به شدت سیاسی شده است. یعنی وقایع ۲۲ خرداد اینها را مثل اکثریت جامعه به شدت سیاسی کرده است و احتمالاً آنها هم امسال به نقش‌آفرینی در فضای دانشگاه‌ها خواهند پرداخت. تعدادشان خیلی زیاد است و هم برای ما و هم برای نهادهای امنیتی و هم برای تحلیلگران، رفتار اینها ناشناخته است، این که چه رفتاری از خودشان بروز خواهند داد و به دلیل این که چندان هم تجربه‌ی کار عملی و پیگیر و مستمر سیاسی نداشته‌اند، طبیعتاً رفتارهایشان از ثبات برخوردار نیست. یعنی ممکن است در شرایطی دست به حرکت‌های بسیار هیجانی و عامی و تند بزنند و در شرایطی ممکن است به شدت آرام بشوند. به این خاطر من فکر می‌کنم فضای دانشگاه در مهرماه واقعاً قابل پیش‌بینی نیست و مانند انبار باروتی خواهد بود که یک جرقه می‌تواند آن را منفجر کند. ولی این که آیا این جرقه زده خواهد شد یا نه، باز برای من چندان روشن نیست. تصور  دیگری هم که دارم این که بهرحال زمام کار از دست فعالین شناخته‌شده‌ی دانشجویی در سالهای گذشته یک مقدار خارج خواهد بود. همانطور که گفتم، این فشارهای شدیدی که از طرف نیروهای امنیتی دارد می‌آید، در همین تابستان روزی نیست که در یکی از دانشگاه‌های کشور حدود ۳۰ـ ۲۰ نفر از فعالین به کمیته‌ی انضباطی احضار نشوند و احکام انضباطی دریافت نکنند، طبیعتاً این افرادی که محروم از تحصیل می‌شوند، ممنو‌ع‌الورود به دانشگاه هم خواهند شد. یا در سطح دیگر کسانی که فعالتر بودند و پرونده‌های قضایی داشتند، پرونده‌هایشان به جریان افتاده و حتا در دادگاهها، من از آقای مؤمنی یاد می‌کنم که در ۱۰سال اخیر یکی از فعالان شناخته‌شده‌ا‌ی بودند که در رابطه با مسئله‌ی دانشگاه کار کرده‌اند و به نظر من دادگاه‌شان یک دادگاه نمادین بود. یعنی ایشان را به‌عنوان یکی از نمادهای جنبش دانشجویی به آنجا بردند تا به‌نوعی در فعالین شناخته‌شده‌ی دانشجویی ایجاد ارعاب و تهدید کنند. بنابراین من فکر می‌کنم فعالین یک مقدار آن موقعیت قبلی را نخواهند داشت و این بدنه‌ی دانشجویی خواهد بود که میداندار خواهد شد، حالا به شکل‌های جدید و با سازماندهی‌های جدید.  تصورم این است که اگر این انتظارات سیاسی مردم از دانشگاه کمی بیش از حد باشد، احتمال دارد که به جنبش دانشجویی ضربه بزند. یعنی حالا یک فضای اعتراضی بوده، این فضا فروکش کرده است. نباید همه‌ی مسئولیت بازسازی و دوباره سازی آن فضا را برعهده‌ی جنبش دانشجویی نهاد.

 

آقای الهیاری، شما گفتید که از دید دانشجویان طیف چپ یکی از اشکالات بزرگ جنبش دانشجویی همین عدم حضور مستقل‌اش در حرکت اخیر بود. الان با این فرصت دو سه ماهه‌ای که جنبش دانشجویی داشته، هم بدنه‌ی جنبش و هم در سطح سران، برای این که تفکر کند و جایگاه خودش را در این جنبش پیدا بکند و البته از آنسو با فشار فزاینده‌ای که آقای عربشاهی هم به آن اشاره کردند بر سران جنبش دانشجویی وجود دارد. فکر می‌کنید این دو تناقض باهم می‌تواند اجازه بدهد که جنبش دانشجویی بعد از اول مهر آن خلائی را که شما به آن اشاره کردید پر بکند؟

مهدی اللهیاری: همان طور که من در صحبت‌های قبلی‌ام گفتم، این که پایه حرکت‌های اجتماعی باید براساس جنبش‌های اجتماعی شکل بگیرد، از یک اصل علمی نشأت می‌گیرد که آن هم براساس تناقض‌ها و تضادهای فعال و زنده‌ای است که همیشه در سطح و زمینه‌ی اصلی و مادی جامعه به حرکت خودشان ادامه می‌دهند. اگر جنبش‌هایی که براساس سیاست کلان در جامعه شکل می‌گیرند پایه خودشان را از روی این تضادها و تناقض‌های پایه و فعال بردارند و بر روی یکسری تضادهای روبنایی استوار بکنند، به نظر من این جنبش‌ها دچار نوعی آسیب و بیماری به نام نخبه‌گرایی و دگماتیسم تشکیلاتی می‌شوند و این دگماتیسم تشکیلاتی و نخبه‌گرایی، اصل خودرهایی جنبش‌های اجتماعی را نقض می‌کند. جنبش‌هایی اجتماعی که به نظر من در سطحی، خواسته‌های مشترک خیلی زیادی با همدیگر دارند، ولی این حوزه‌ی مشترکشان دلیل بر عدم استقلال نسبی‌این جنبش‌ها از همدیگر نمی‌شود. همان طور که گفتم وظیفه‌ی فعالین این جنبش‌های اجتماعی احیای دوباره‌ی جنبش‌هایی است که در طول این چهار‌ـ پنج سال با سرکوبی گسترده مواجه شدند. چه جنبش دانشجویی که سرکوب آن به صورت خیلی گسترده در سال ۸۶ نمود پیدا کرد و چه جنبش زنان که در روز ۲۲ خرداد در میدان هفت تیر در چند سال پیش با سرکوب گسترده مواجه شد و چه جنبش کارگری که نمودش در اول ماه مه امسال در پارک لاله خود را نشان داد که ۲۰۰ نفر از فعالین کارگری دستگیر شدند. به نظر من احیای این جنبش‌های اجتماعی در سرتیتر و اولویت پراتیک (عملی) این فعالین جنبش‌ها قرار می‌گیرد.

 

قرار می‌گیرد یا باید قرار بگیرد؟ چون بین این دو فرق است. شما پیشنهاد می‌کنید یا این که پیش‌بینی می‌کنید که این کار انجام می‌شود؟

 مهدی اللهیاری: اولاً باید قرار بگیرد و در وهله‌ی دوم به نظر من این جنبش در سطح وسیعی به این سمت حرکت خواهد کرد. همان طور که آقای عربشاهی گفتند، سال تحصیلی امسال با سالهای تحصیلی گذشته فرق می‌کند. ولی از دید من به این معنا نیست که حرکتهای آکسیونیستی رشد پیدا خواهد کرد یا این که ما شاهد حرکت‌هایی علنی در سطح دانشگاه و در سطح وسیع خواهیم بود. منظور من این نیست. ولی در بین توده‌های دانشجویی اولاً سیاسی شدن یک امر بسیار شایعی شده است، بخصوص دانشجویان سال اولی که از دبیرستان به دانشگاه پا می‌گذارند. در سالهای گذشته به این صورت بود که این دانشجویان باید در محیط دانشگاه سیاسی می‌شدند، ولی الان چیزی که اتفاق افتاده این است که دانشجویان دبیرستانی سیاسی‌شده وارد دانشگاه خواهند شد و این یک تفاوت بسیار عمیقی را با سالهای گذشته ایجاد می‌کند. در وهله‌ی بعد از دید من توده‌های دانشجویی به سمت رادیکالیزم حرکت خواهند کرد که این رادیکالیزم به نظر من از واقعیت سیاست در جامعه‌ی امروز ایران بلند می‌شود و از شکست بسیاری از آلترناتیوهایی که در سطح جامعه‌ی سیاسی ایران فعال بوده‌اند. به نظر من از یکطرف پیروزی جناح اصولگرا و از طرف دیگر بحرانی که یک بحران ماهیتی در لیبرالیسم ایرانی است و در جنبش اجتماعی هم نمایندگان خاص خودش را دارد، این بحران لیبرالیسم در شرایط کنونی ایران از عواملی است که باعث می‌شود در سال تحصیلی آینده ما با رادیکالیزه‌شدن دانشجویان مواجه شویم. ولی این رادیکالیزه‌شدن، همان طور که گفتم، به معنای رشد آکسیونیسم در میان دانشجویان نخواهد بود. همان طور که از تحلیل‌هایی که سرداران سپاه در رابطه با دانشجویان کرده‌اند و از وقایعی که در این چند وقت اخیر اتفاق افتاده، دستگیری و تهدید و احضار فعالین دانشجویی به کمیته‌های انضباطی و دادگاه‌های انقلاب، ستاره‌دارکردن دانشجویان فعال که در مقطع کارشناسی ارشد بسیاری از دانشجویان فعال ستاره‌دار شده‌اند و از ورود به دانشگاه هم منع شده‌اند و این که بسیاری از نشریات دانشجویی توقیف شده‌ و یا این که هیأت تحریریه‌شان دستگیر شده‌اند و توان چاپ این نشریه را در سطح دانشگاه ندارند همه اینها واقعیتی‌هایی‌است که ما در سال تحصیلی آینده با آن مواجه خواهیم بود. بنابراین رشد رادیکالیزم و سیاسی شدن در دانشگاهها اتفاقی است که در سال آینده می‌افتد و ما این را خواهیم دید. از طرف دیگر، شکست دیدگاه‌های راست در جامعه به نظر من ممکن است نوعی بهت‌زدگی و گیجی در بین فعالین دانشجویی و در بین توده‌ی دانشجویان ایجاد بکند و این احتیاج به یک فاصله‌ی زمانی دارد تا به سمت حرکت‌های برنامه‌ریزی‌شده‌تر و رادیکالتری برود و اینها را در قالب یک برنامه‌‌ی مشخص تئوریزه بکند.

 

آقای احمدی‌، از مجموعه‌صحبت‌های آقایان اللهیاری و عربشاهی، من این طور استنباط کردم که الان با بازگشایی مجدد دانشگاهها یکی از مشکلات اصلی که سر راه ادامه‌ی فعالیت جنبش دانشجویی وجود دارد، مسئله‌ی سرکوب گسترده است. آقای اللهیاری به قضیه‌ی ستاره‌دارکردن دانشجویان اشاره کردند، آقای عربشاهی به اخطارها و احضارها به کمیته‌های انضباطی و حتا به مراکز امنیتی دیگر. اگر ممکن است خیلی کوتاه وضعیت سرکوب جنبش دانشجویی توسط نیروهای امنیتی را با زمان انقلاب و در آستانه‌ی انقلاب مقایسه بکنید، چون آن زمان هم دانشگاهها یکی از پایگاههای اصلی مبارزه بودند، ولی آیا میزان سرکوب آن زمان را، بخصوص منظور من مقطع ۵۷ است، با الان می‌شود مقایسه کرد؟

فریدون احمدی:  به هیچ وجه قابل مقایسه نیست! ببینید الان، همان طور که آقایان الهیاری و عربشاهی گفتند، مسئله‌ی سرکوب، متمرکز خواهد شد. یعنی الان نقطه قوت جنبش، بازگشایی دانشگاههاست که مراکز تجمعی ایجاد خواهد کرد برای این که اعتراضات بتواند تداوم و دامنه پیدا بکند و درست شاید همین، نقطه ضعف هم هست. یعنی با تمرکز نیروهای معترض بویژه نیروهای بدنه‌ی جنبش دانشجویی که به سیاست و مبارزه‌ی سیاسی روی آورده‌اند، ارگانهای امنیتی رژیم خیلی راحت‌تر می‌توانند آن را به اشکال مختلف سرکوب کنند، بویژه اگر حرکتها همان طور که پیش‌بینی کرده‌اند به شکل حرکتهای آکسیونی و به شکل حرکتهای مقطعی تند باشد، می‌تواند با سرکوبهای تند مواجه بشود که به دنبالش ناامیدی‌ها و واپس‌زدن‌هایی وجود داشته باشد.

 

پس توصیه شما به‌عنوان یک پیشکسوت فعال دانشجویی در شرایط کنونی برای جنبش دانشجویی چیست؟

 فریدون احمدی:  توصیه‌ی من همان استفاده از نقاط قوت این جنبش دانشجویی است. یعنی اولاً دچار این توهم نشوند، خصلت جوانی این است که بتواند یکمقدار آرمانگرایانه و تند حرکت را پیش ببرد و وظایف تمام جنبش را بر دوش خودش احساس بکند و شکستن این عقب‌نشینی موقتی را وظیفه‌ی جنبش دانشجویی تصور بکند. اینها باید کمی با صبر و تأمل بیشتر صورت بگیرد. ما بحران‌های جدی اقتصادی را در پیش داریم و قطعاً اقشار بسیار گسترده‌تری از جامعه‌ی ما با خواست‌های صنفی و سیاسی و طبقاتی خودشان وارد عرصه‌ی سیاست خواهند شد و دامنه‌ی جنبش اعتراضی نیز بسیار گسترده‌تر خواهد شد. ما قطعاً در آینده، حالا شاید نشود گفت خیلی نزدیک، ولی پیروزی‌های بزرگی خواهیم داشت. بنابراین جنبش دانشجویی نباید تمام حل این مشکل را وظیفه‌ی خودش تلقی بکند. و یک نکته دیگر هم بگویم، این که تلاش جنبش دانشجویی باید برای این باشد که کوشش‌هایش را هماهنگ و همسو بکند و در راستای مواضع مشترکی که دارد، متحد عمل بکند و تصور می‌کنم جنبش اخیر هم نشان داده که خواست‌هایش چیست. من با آقای اللهیاری در تعریفی که می‌کنند و این جنبش را بحران لیبرالیسم می‌خوانند چندان موافق نیستم. نمی‌خواهم وارد بحث لیبرالیسم بشوم، ولی این بحران آشکارا بحران بنیادگرایی اسلامی است، بحران تلفیق دین و حکومت و سیاست است و در حقیقت برآمد جنبش دموکراسی‌خواهانه‌ی مردم ایران است. حالا دموکراسی را با تعریف گسترده‌اش باید مطرح کرد. آن چارچوبی که تحولات اخیر را یک تحول طبقاتی و در راستای کار و سرمایه ببینیم، یکمقدار محدود کردن قضیه است و در نتیجه حامیان و پایه‌های اجتماعی این جنبش را کمی محدود می‌کند. ما هم در سی سال پیش دچار چنین نگرش‌هایی به شکل افراطی بودیم و من مایلم به خودم اجازه بدهم و با عرض معذرت بخواهم که این خطایی که ما سی سال پیش کردیم و دامنه‌و پایه‌ی اجتماعی حرکت را محدود تصور ‌کردیم، دوستان جوان ما دیگر کمتر انجام بدهند.

 

مصاحبه‌گر: میترا شجاعی

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

درباره مارکسیسم

یوسف اسحاق پور

تفاوت اصلی نحوه تفکر مارکس با یک سیستم علمی در این است که او خود را به تحلیل ساده آن چه هست محدود نمی کرد؛ بلکه از نظر او شرط فهم زمان حال وابسته بود به میزان توانایی پیش بینی آنچه هنوز اتفاق نیافتاده، آن چه نیست؛ بنابراین، اندیشیدن درباره آینده (که نباید آن را صرف توسعه ساده  زمان حال پنداشت) شرط فهم زمان حال است. به گفته خود مارکس «کالبدشناسی انسان کلید کالبدشناسی میمون است.»

مخالفت مارکس با آرمان گرایان(اوتوپیست ها) در این بود که نه تنها از سر هم کردن طرحی برای جامعه آرمانی پرهیز داشت، بلکه در زمان حال به دنبال یافتن راهی امکان پذیر برای گذار به جامعه ی آرمانی بود. هسته  مرکزی این روش دیالکتیکی، مسئله ی امکان واقعی بود. از این جا بود که مارکس سالیان درازی را برای شناخت «اقتصاد سیاسی»، یعنی شناخت بنیان جامعه سرمایه‌داری، صرف نقد آن کرد.

از نظر مارکس مسأله ی آزادی، رهایی کل انسان، و مسأله ی آشتی انسان با طبیعت(که از ایده آلیسیم و به ویژه از زیبایی شناسی ایده الیسم آلمانی ارث برده و نقطه عزیمت اندیشه او بود) نمی توانست به موقعیت جدیدی بیانجامد مگر از طریق یک انقلاب اجتماعی برای واژگونی سرمایه ‌داری. زیرا از نظر او نظام سرمایه داری نه تنها امکان عملی شدن رهایی کل انسان را نمی داد، بلکه طبیعت و انسان را از خودبیگانه و ویران می کرد. در جامعه سرمایه داری قربانی اصلی پرولتاریا بود، از این رو می توانست به هماورد آشکار و پیروزمند آن تبدیل شود. پرولتاریا، از نظر مارکس، انسان محروم، تهیدست، ساده دل استثمارشده، دهقان خدمتگزار، برده اسیر، خدمتکار آشپزخانه، مستخدم همه کاره، استعمار شده تحت ستم و توده شورش علیه حاکم مستبد نبود، بلکه همانند سرمایه یکی از بنیانهای سرمایه داری صنعتی مدرن به شمار می رفت. زیرا پرولتاریا از طریق کار خود مولد ارزش و ارزش اضافی بود و آفریننده ثروت اقتصادی و ارزش مبادلی(ثروت واقعی خود مستلزم دو مرحله است: کار و طبیعت).

پرولتاریا می توانست با رسیدن به خودآگاهی، از موقعیت شی وارگی(ابژه) در فرایند بازتولید اجتماعی به عامل(سوژه) انقلابی تبدیل شود، خود را به عنوان پرولتاریا درک کند و در فرایند انقلاب با از میان بردن همه طبقات اجتماعی و دولت نماینده طبقات مسلط، خود نیز از میان برود.

شرط لازم این انقلاب عمومیت یافتن تولید برای بازار بود، و از این رهگذر از میان رفتن طبقات سابق، از جمله دهقانان و خرده بورژوازی و متمرکز شدن سرمایه در یکی از قطب های جامعه و تنزل یافتن بیشترین تعداد جمعیت به نیروی کار مزدبگیر.

          پرولتاریای بدون ثروت و قدرت ، چیزی جزء شیء در خدمت سرمایه نبود، مگر آنکه می توانست از طریق شناخت فرایند تولید و باز تولید اجتماعی، خود را به عنوان طبقه تعین بخشد و سپس در فرایند انقلابی از میان برود. پرولتاریا برای بیرون آمدن از موقعیت شیءوارگی، برای دست یافتن به خود آگاهی و برای مشخص کردن خود به عنوان طبقه، باید به سطح نظریه پرداز تحول می یافت و بت وارگی(فتیشیسم) کالا و شیءوارگی خود را در مناسبات اجتماعی درک می کرد تا بتواند کل فرایند و نیز شرایط رهایی را در نظر بگیرد. در عین اینکه آزادی نیز، که هدف فلسفه بود، می بایست به عمل درآید تا محدودیت های نظریه و اشکال وارونه ای را پشت سر بگذارد و هستی یابد .

          این جا است که پیوند نظریه با عمل، پیوند فلسفه با پرولتاریا و هستی یافتن و از میان رفتن دو جانبه آنها (که قرار بود دوران پیشا تاریخ را به سرانجام برساند) معنا می یابد. به معنای از میان رفتن سلطه و استثمار، و نیز از میان رفتن جدایی و تمایز میان کار مادی و معنوی.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

بدون شرح(خودتان قضاوت کنید)

(گرایشی ضد انسانی در تحلیل جامعه)

از روزنامه جوان، ارگان سپاه، مدعیان مستضعف گرایی، منتشره در 2 شهریور.

از نظر فردی کسی که به تکدی گری تن میدهد، در واقع هیچ قدمی در جهت کمال و رشد خود بر نداشته است، چون اساساٌ زندگی را از زاویه میزان پولی که در اثر دراز کردن دست دریافت میدارد میسنجد. بنابراین زن و مردی که مناعت طبع و عزت نفس نداشته باشند قادر به پرورش کودکانی سالم و مفید برای جامعه نیستند. از نظر اقتصادی، متکدیان هیچ گونه منافع مادی و معنوی برای جامعه‌ای که در آن زندگی میکنند ندارند و به قول یکی از جامعه شناسان مانند انگلی هستند که فقط مصرف کننده‌اند و جز ضرر کار دیگری نمیکنند.

حضور متکدیان چهره جامعه را کریه و زشت میکند و باعث میشود تا پیشرفت‌های اقتصادی با حضورشان زیر سؤال رود و این مسأله‌ای است که نمیتوان از آن به سادگی گذر کرد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

روياي شکسته شده سالوادور آلنده

به مناسبت سالگرد کودتا در شیلی در 35 سال پیش


توماس مولیان

يکي از سياهترين روزهاي تاريخ جنبش چپ در قرن بيستم، سي سال پيش در ١١ سپتامبر ١٩٧٣ اتفاق افتاد: کودتايي به رهبري ژنرال پينوشه در حمامي از خون، به تجربه سه ساله بيسابقه اي پايان داد. بورژوازي شيلي همچون رهبران ايالات متحد اعتقاد داشت كه به هر قيمتي ميبايست پيش از آنکه دير شود، به روياي سالوادور آلنده و جبهه ي خلق براي گذار مسالمت آميز به يک سوسياليسم دمکراتيک پايان داد.

تحليل تمامِ سيرِ حركت سالوادور آلنده، و به ويژه مواضع وي در جريان دوران پرتلاطمِ جبهه ي خلق، به ما امكان ميدهد تا به نحو مناسبي دوران زندگي وي را بررسي كنيم. خودكشي او در ١١ سپتامبر ١٩٧٣ در كاخ رياست جمهوري موندا، نه اقدامي مايوسانه بود و نه عملي رمانتيك كه با هدف ورودي قهرمانگونه به تاريخ انجام شده باشد. اين عمل در واقع در امتداد مسير زندگيِ انساني واقعگرا و سياستمداري برجسته بود.

در بطنِ جنبش چپ شيلي كه مدتهاي مديد ادعاي ماركسيسم داشت و در حزب سوسياليستي كه در دهه ي ١٩٦٠ به سوي «ماکسيماليسم» منحرف شد، سالوادور آلنده بيانگر نوع ويژه اي از مبارز انقلابي بود. وي اميدهاي خويش را به صندوقهاي راي وابسته كرده بود و به امكان استقرارِ سوسياليسم درون نظام سياسي موجود اعتقاد داشت.
آلنده با يک سخنورِ انقلابيِ تشنه به سخنان آتشين هيچ وجه مشترکي ندارد. او انساني است سياسي، آبديده شده در مبارزات روزمره. وي ميكوشيد تا اذهان را براي سياستي مردمي درون نظام دمكراتيك مبتني بر آراي عمومي جلب نمايد، نظامي كه در آن ائتلافهاي سياسي تقويت کننده ي چپ قابل تحقق ميباشند. با اين همه هرگز نقد از سرمايه داري و تمايل به سوسياليسم را كنار نگذاشت. و اين تفاوت بزرگِ مواضع او و مواضعِ حزبِ سوسياليستِ کنوني شيلي است که از زمان پايان ديكتاتوري عضو مجمع دمكراتيك ميباشد. از نظر آلنده واقعگرا بودن به معناي نفي آينده از ديدگاه سياستي « پراگماتيستي » نبود.
ديدگاه او در دوران ائتلاف چپ ميانه رو (١٩٣٧ـ١٩٤٧) ، به ويژه در زمان دولت پدرو آگير سردا، شكل گرفت كه در آن وزير بهداشت بود. در اين دوران آنچه را كه بعدها از سال ١٩٥٢ به مركز استراتژيش تبديل شد، يعني تلاش براي ايجاد وحدت ميان دو حزب بزرگ مردمي، حزب سوسياليست و حزب كمونيست، كشف كرد. رقابتهاي ميان اين دو نيرو تا آن زمان دولت ائتلافي و اصلاحات آن را تضعيف کرده و امکان مانور متحد ميانه رو يعني حزب راديكال را افزوده بود، که اين باعث سنگين شدن کفه ترازو به نفع اين حزب مي شد. اين حكومتها مجريان برنامه ي دمكراسي بورژوايي مبني بر مدرنيزه كردن سرمايه داري با قوانين اجتماعي و نقش ميانجي دولت بودند كه آلنده، بر خلاف ساير رهبران سوسياليست، هرگزآنرا نفي نکرد.
آلنده براي تحقق سياست اتحاد ميان سوسياليستها و كمونيستها، در ١٩٥٢ مجبور به حركتي متناقض شد: رابطه اش را با حزب خويش را قطع كرد. با اين همه، دغدغه ي وي جستجو براي يافتن راهي آمريکاي لاتيني در جهت انقلاب بود كه اساساً تحت تاثير ايده ي «راه سوم» ويكتور رائول آيا دولا توره و آپرايي ها (١) قرار داشت، اما تجلي مادي آن در آن زمان خوان دومينگو پرون و «عدالت طلبي» آرژانتيني بود. آلنده با اين انحراف بسوي پوپوليسم مخالفت كرد. حزب سوسياليست را ترک کرد تا با كمونيستها كه هنوز مخفي بودند جبهه ميهني را تشکيل دهد. بدين سان در سال ١٩٥٢ براي نخستين بار داوطلب رياست جمهوري شد.
اين برخورد در حقيقت وي را به رهبر جبهه ي متحد با كمونيستها و سخنگوي نخستين نطفه ي سياست فتح انتخاباتي دولت از طريق ائتلافي انقلابي تبديل كرد، هرچند اين موضوع از لحاظ تئوريك دقيقاً فرمول بندي نشده بود. استراتژي فوق قبل از كنگره ي بيستم حزب كمونيست شوروي به اجرا گذاشته شده بود، اما سياست تعميقِ تزهاي جبهه ي آزادي ملي از سوي احزاب كمونيست تقريبا در سراسر آمريكاي لاتين پشتيباني ميشد.
نتايج انتخابات ١٩٥٨ كه آلنده را در آستانه ي پيروزي قرار داده بود، وي را به رهبر دهه ي ١٩٦٠ تبديل كرد. دوراني كه در آن خط مشي گذار نهادي به سوسياليسم كه راه مسالمت آميز يا غيرنظامي نيز ناميده ميشد، با تز تصاحب قدرت از طريق مبارزه مسلحانه براي «نابودي دولت بورژوايي» در تضاد بود، راهي كه البته كارآيي اش را در كوبا نشان داده بود.
سالوادور آلنده كه به كمونيستها نزديكتر از حزب خودش بود، پس از شكست در مبارزه انتخاباتي رياست جمهوري سال ١٩٦٤، همانند سوسياليستهاي شيلي به موضع چپ نيفتاد. شماري از سياستمداران آن حزب در صادر كردن حكم پايان راه حل انتخاباتي شتاب كردند و ضرورت تغيير استراتژي را بدون آنكه به خود زحمت بررسي ويژگيهاي شيلي را بدهند اعلام كردند، ويژگيهايي مانند ساختار پيچيده ي طبقاتي، نظام حزبي و سنت طولاني و پايدار دمكراتيك آن.
آلنده خود را از اين گرداب خارج نگهداشت. وي كه هيچگاه از تجليل و حمايت از كوبا دست بر نداشته بود، تقريباً به تنهايي در ميان سوسياليستها، همچنان اعتقاد داشت كه امكان پيروزي در انتخابات رياست جمهوري و از اين طريق گذاري نهادي به سوسياليسم وجود دارد. اين نگرش باعث شد که او هدف انتقادهاي بيشماري قرار گيرد.
سوسياليسمي آزادي گرا و چند حزبي ذهنيت پيروزگراي دهه ي ١٩٦٠، دوران سرشار از خوش بيني به تحقق انقلاب، مانع از آن بود كه احزاب و روشنفكران ماركسيست مسائل اساسي را براي ساختن سوسياليسم در شيلي از طريق مسير نهادي مطرح كنند. آيا در شرايطي كه شكافهاي عميقي آنها را از بخشهاي ترقيخواه و فعال حزب دمكرات مسيحي به رهبري رودميرو توميك جدا ميكرد، سوسياليسم قابل تحقق بود؟ چگونه ميتوانستد قبل از هر چيز بدون تشكيل بلوك طرفدار تغيير يعني جبهه ي ترقيخواه گسترده، اكثريت ضروري نهادي و مردمي را كسب كنند؟
در اين دوران پر جنب و جوش اتحاد مردمي (مرحله اي فرخنده براي ساختن آينده اما داراي نطفه هائي از تراژدي)، آلنده از هر كس ديگري در تعريف افق استراتژيك جلوتر بود. درسخنراني ٢١ مه ١٩٧١ خود، كه نه فقط از مرحله بلكه از هدف نيز سخن ميگويد، سوسياليسم شيلي را آزاديخواه، دمكراتيك و چندحزبي تعريف ميكند. وي از كمونيستهاي شيلي جلوتر ميرود: آنها مفهوم ارتدوكسي ساختن سوسياليسم را كنار نگذاشته اند و در منطق لحظه ي تعيين كننده كه ميبايد « تمام قدرت» را تصاحب كرد، اسير هستند. آنها اگرچه به تعويق افتادن اين مرحله را ميپذيرند، اما آن را اجتناب ناپذير تلقي ميكنند. استعاره معروف رهبر كمونيستها، لويس كوروالان، در مورد «سرنوشت نهايي قطار سوسياليسم» با دقت تمام بيان شده است: اين قطار به پوئرتو مونت، در انتهاي جنوب شيلي، ميرسد اما تعدادي متحد موقت زودتر از آن پياده ميشوند.
از نظر آلنده كاملاً روشن بود كه بدون ايجاد اتحادي استراتژيك با تمامي بخشهاي ترقيخواه براي كسب اكثريتي مستحكم، گذار نهادي تحقق نخواهد يافت. اما هشياري او بيفايده است و نميتواند چنين خط مشي ايي را در لحظه مناسب تحميل كند.
آلنده به قدرت ميرسد اما هرگز قصد ندارد اخلاق انساني را رها سازد يا به استبداد قدرت متوسل شود، كاري كه تمامي روساي جمهوري از ١٩٣٢ به بعد انجام داده بودند. چنين رويكردي يقيناً باعث شد تا «انقلابش» دشمنان وي را به وحشت نياندازد. اما، رشد بحران در آغاز سال ١٩٧٣ وي را مجبور ساخت نه تنها بخش هاي معيني از اپوزيسيون بلكه همچنين گروههاي چپي را كه با سياست وي مخالفت ميكردند تحت پيگرد قانوني قرار دهد: بدينسان خود را درون بن بستي يافت: وي دمكرات بود اما در دوراني بسر مي برد كه تهديدات مداوم عليه دولت، دخالتهاي آشكار خارجيان و اقدامات تروريستي راست افراطي جريان داشت.
آلنده بدون آنكه به استبداد متوسل شود، بي گمان با فاصله گرفتن از احزاب و تحميل تصميمات خود در لحظات بحراني، نقش رييس جمهوري مقتدر را به معناي دقيق كلمه ايفا كرد. ترديدهاي تشكلهاي سياسي درون جبهه ي خلق و تعلل هايشان در تصميم گيري بود كه به پايان كار شتاب بخشيد و كار دشمنانش را ساده كرد. جبهه خلق را مشابهت فاجعه بار ميان كساني كه ضرورت مذاكره را ميپذيرفتند و كساني كه پيشنهاد « پيشروي بدون مصالحه » را ميدادند، پاره پاره كرد.
آلنده در پي آن نبود كه اصلاح طلبي جديد يا راهي سوسيال دمكراتيك بيافريند. هدف او دمكراتيزه كردن راديكال تمام قلمروهاي زندگي اجتماعي بود كه محور دگرگوني اجتماعي تلقي ميشد. از نظر او شخصيت انقلابي آن بود كه براي حل مسائل قدرت از خشونت استفاده نكند. متاسفانه براي آينده ي ايده هاي سوسياليستي، اين تلاش شكست خورد.
رييس جمهور شيلي نه به دليل مرگش بلكه به خاطر زندگيش در تاريخ جا ميگيرد، هر چند مرگش اسطوره ي او را تقويت كرد. به واسطه ي شم سياسي و واقعگرايي تاريخي اش، بيانگر نمادين «راه جديد» براي دستيابي به سوسياليسم شد، آن هم در زماني كه تازه نشانه هاي بحران سوسياليسم واقعي خود را نمايان ميکرد.
سالوادور آلنده در روز كودتا خودكشي كرد. چرا طي اين سالهاي طولاني اين واقعيت را پنهان ميكردند؟ خودكشي او عملي مبارزه جويانه بود. در آن سپيده دم وحشتناك ١١ سپتامبر، رييس جمهور با روشن بيني درد و رنجي را از سر گذرانده بود. ابتدا با خيانت از پا در آمد. شاهدان فراواني از نگراني وي درباره ي «آگوستو» سخن گفته اند. علاوه بر اين، پينوشه در يكي از سخنرانيهاي آن روز صبح، به نظاميان وفادار براي دفاع از دولت پيوسته بود. به چه ژنرال ديگري جز پينوشه ميتوانست بينديشد، به چه كس ديگري ميتوانست « ستاره هاي » سرفرماندهي ارتش را بسپارد؟
اين درد و رنج چه بود؟ شكسپير از زبان ژوليوس سزار ميگويد: « بروتوس، تو هم؟» شكوه و شكايتي از سر حيرت در مقابل دنائت و فرومايگي اي كه از يک دوست سر ميزند. اين پرسش بيانگر شديدترين درد و رنجي است كه از احساس ناكامي ناشي ميشود. يقيناً در جريان آن صبحگاه آلنده به كرات اين موضوع را براي خود طرح كرده است.
اما در يك لحظه ي معين، به تسلطي پارسايانه بر خود دست مييابد. درد و رنج را به مهار ميكشد تا آن را در خدمت سياست قرار دهد. در حقيقت، هرگز به ذهن خود راه نميداد كه زنده از كاخ موندا خارج شود. بي شك، احساس ميكرد كه در نبرد خواهد مرد. به مقاومت ميانديشيد، به نظاميان لايقي كه به سوگند خود وفادار بودند، به احزاب لايقي كه سخنان خود را به عمل و در نتيجه به رويارويي دگرگون ميسازند. احساس نميكرد كه تنها و رها، منحصراً درحلقه ي وفاداران خود احاطه شده است و اين در حالي بود كه جبهه ي خلق فرمان آتش بس را صادر كرده بود.
رويارو با اين چشم انداز جديد، رويارو با اين كه بدون مقاومت، جان خود را زير بمباران حفظ كند و پا به فرار گذارد، آلنده در جستجوي بهترين راه حل سياسي بود. تبعيد را از ذهن خود دور كرد و آماده ي دادن مناسبترين پاسخ شد، همان پاسخي كه ميبايست بهترين نمود آرمانهاي وي باشد و شومترين پيامدها را براي كسي در بر داشته باشد كه شيلي را دستخوش تراژدي كرده بود.و اين عمل همانا خودکشي بود. اين اقدام كه ژنرال پينوشه را كاملاً بي آبرو كرد، براي هميشه اثري پاك نشدني بر جا گذاشته است.
هنگامي كه ژنرال پينوشه پيروز شد، به محلي رفت كه نابودش كرده بود، مانند سرباز بي آبرويي كه از زير مسئوليتهاي خود فرار كرده و به دليل نيرنگهاي قانوني جان به در برده باشد. به يقين او پيروز است چرا كه جامعه كنوني شيلي را او شكل داده است. اما هرگر نتوانست به جام قهرماني دست يابد، چرا كه قهرمان ميتواند آگاممنون باشد اما نه اژيسته. (٢).
چرا ژنرال پبنوشه به اين شكل رفتار كرد؟ زيرا او حريص قدرتي بود كه از « پدر»، پدري كه به عنوان رييس برگزيده شده بود، كسب نميشد. اين گرايش ناآگاهانه و كنترل ناپذير وي را به ارتكاب خطايي سوق داد: آلنده ي زنده او را بيش از آلنده ي مرده ميترساند. اين پدركشي نمادين نشانه اي است كه آلنده چون سرنوشت بر خود تحميل كرد. پينوشه حتي نميتوانست آلنده را بكشد چرا كه او خود مرگش را انتخاب كرده بود.
همچون درام سارتر، پينوشه را مگسهايي احاطه كرده بودند. همين است كه حواريون و نورچشمي هايش از او رو برگرداندند. ستوانهاي نظامي اش نقض حقوق بشر را علناً نميپذيرند. آنان بايد اين كار را بكنند تا مشروعيت مدل شيلي حفظ شود. ميخواهند مردم فراموش كنند كه اين امر نتيجه ي نيروي ماكياولي قدرتي بدون قيد و بند است. محصول تروري كه ژنرال پينوشه از جانب آنها مسئولش بوده است.
سالوادور آلنده در نخستين نبرد براي سوسياليسمي جديد شكست خورد. اما اين توهمي پايان يافته نبود؛ پرچم شورشي باقي خواهد ماند كه براي سوسياليسم فردا برافراشته خواهد شد.
١- بنيانگذار اتحاد مردم انقلابي آمريكا (آپرا) در ١٩٢٤، ويكتور رائول آيا دو لا توره، توده هاي سرخپوست و روشنفكران پرويي را با برنامه اي ملي كه در مراحل اوليه ته رنگي از ماركسيسم داشت، به حركت واداشت.
٢- فرمانرواي آرگو، آگاممنون، كه بي سلاح و زره توسط اژيسته ترور شد.

منبع: لوموند دیپلماتیک
نوشته: Tomas Moulian
ترجمه: حسن گلریز

2 نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

محرومیت از تحصیل رتبه اول کنکور کارشناسی ارشد

اینجانب سروش ثابت به شماره شناسنامه‌ی ۱۷۲۳ متولد ۱۳۶۴، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به شماره دانشجویی ۸۲۱۱۶۹۰۷، در کنکور کارشناسی ارشد امسال(۱۳۸۸) با شماره داوطلبی ۱۷۱۶۵۲۸ و شماره پرونده‌ی ۶۶۱۸۸۳ شرکت نمودم و در کمال ناباوری به رغم کسب رتبه‌ی ۱ در دو گرایش(و نیز رتبه‌ی ۲ در دو گرایش دیگر و رتبه‌ی ۴ در دو گرایش دیگر) در اعلام نهایی نتایج جزو مردودین اعلام شدم. با توجه به این‌که رشته‌های مذکور فاقد آزمون عملی یا مصاحبه یا ... می‌باشند و انتخاب دانشجو در آن‌ها صرفاً بر اساس رتبه‌ی اعلام شده است، اقدام فوق جز ستاره کردن دانشجو چه نام و معنای دیگری می‌یابد؟ خواهشمند است در راستای رسیدگی و تجدبد نظر یا دست کم اطلاع‌رسانی در این باب اینجانب را یاری دهید. مدارک مرتبط ضمیمه می‌باشد. ضمناً می‌توانید با وارد کردن مشخصات بنده(مندرج در متن این ایمیل) در سایت سازمان سنجش نسبت به آزمون صحت ادعاهای اینجانب و مدارک ضمیمه شده اقدام نمایید:
آدرس وب‌سایت سازمان سنجش آموزش کشور جهت مشاهده‌ی کارنامه‌ی اولیه(رتبه‌ها):
http://www۱.sanjesh.org/arshad۸۸/index.php

آدرس وب‌سایت سازمان سنجش آموزش کشور جهت مشاهده‌ی کارنامه‌ی نهایی(قبولی یا ردی):
http://www۳.sanjesh.org/arshadn/۸۸/index.php

با تشکر و سپاس

سروش ثابت

 
2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

جنبش اجتماعی جاری و فقر تحلیل ها

از یک منظر واقعی و مادی وقایع پس از "انتخابات" ٢٢ خرداد ١٣٨٨؛  لاجرم می باید در بستر تعلیل روی کردهای سیاسی اقتصادی فرهنگی ـ دست کم ـ دو دهه ی گذشته تجزیه و تحلیل شود و به عنوان برآیند و واکنش طبقات اجتماعی نسبت به سیاست گزاری های دولت ها (طبقه ی حاکم) مورد توجه و نقد و نظر قرار گیرد. با این همه سیر سریع حوادث دو ماه گذشته، چنان شگفت ناک بوده است که نه فقط امکان چنین مداقه یی را کم کرده، بل که به شکلی ایجابی تمام اذهان را معطوف به بررسی اخبار و مسایل روز ساخته است و در بهترین شرایط کلیاتی را درباره ی روند پیش روی جنبش اجتماعی جاری و مسیل احتمالی رخنمودهای احتمالی آینده پیش کشیده است. در این یادداشت خواهم کوشید ضمن مرور انتقادی زوایای برجسته ی چند تحلیل سیاسی از جنبش اجتماعی جاری، نگاه مخاطب را به بستر اصلی و سرنوشت ساز تحولات آتی جامعه ی ایران جلب کنم. بدیهی ست چنین برداشتی، مثل همیشه متاثر از این جهان نگری نگارنده است که زمینه ی اثباتی و اساسی تغییرات عمیق اجتماعی همواره بر زمین مناسبات اقتصادی شکل بسته و سپس صورت سیاسی به خود گرفته است. گروهی این موضع گیری را اکونومیستی دانسته و جماعتی دیگر به ماهیت سندیکالیستی آن ریشخند زده اند. مهم نیست اگر این تحلیل از وجهی عینی و مادی برخوردار باشد، همه ی آن ریشخندها باد هواست.
پیش از ورود به مدخل نخست و سلبی یادداشت این نکته را می گویم و می گذرم که بدون هیچ کنایه و اشاره و مفهوم نهفته یی منظور من متوجه فرد یا گروه سیاسی خاص داخلی و بیرونی نیست. واضح است که در موارد مشخصی همچون تحلیل های جیمز پتراس و اسلاوی ژیژک در خصوص پای گاه طبقاتی دولت نهم و دهم؛ و "سقوط گربه" نه فقط ـ اینک ـ معتقدم پاسخ به چنان مباحث بی ربطی، به طور کلی بلاوجه شده است بل که بر پایه ی استنتاج پایه یی از همان ارزیابی های سطحی، بر این گمانم که واقعیات کنکرت چند ماه اخیر صلاحیت اظهار نظر در مورد مسایل ایران را از افراد و جریانات مشابه سلب کرده است.

در سطح روبنا و فرمال، شاید بتوان واقعیات مشخصی را در چنین تحلیلی پیدا کرد اما به لحاظ آن چه که ما "مبارزه ی طبقاتی" می نامیم؛ متدولوژی علمی این مواضع برای ارزیابی هر تحول بنیادی اقتصادی، سیاسی تا حد حاشیه یی ظریف و شکننده کوتاه می آید. دعوای سنت و مدرنیته قادر نیست ماهیت مادی جنبش اجتماعی جاری و محرک های طبقاتی آن را توضیح دهد و کُمیت آن در تبیین چیستی مطالبات اقتصادی جنبش لنگ می زند. با این متدولوژی حتا نمی توان واقعیات عینی چالش های درونی حکومت های عشیرتی و قومی مانند عربستان، امارات، بحرین و افغانستان را تشریح کرد. می خواهم بگویم تقلیل دعوا بر سر آزادی های فردی، با دست یا چنگال غذا خوردن؛ عبا یا کت و شلوار؛ پشتی ترکمن یا مبل استیل، قهوه خانه یا کازینو و... ظلم بزرگی در حق یک جنبش اجتماعی است. چنان که فی المثل در عربستان مرتجع ترین و سنتی ترین افراد (به لحاظ فرهنگی)؛ دولتی سرمایه داری و عضو گروه ٢٠ G٢٠ را اداره می کنند. دولتی که هم صنعت نفت پیش رفته دارد و هم توی سر کارگر صنعتی می زند اما حقوق اولیه‌ی زنان را به‌راحتی زیر پا می نهد و پارلمان و انتخابات صوری هم ندارد و در مقابل دولتی مانند آذربایجان به همه ی این موارد در بهترین شکل مدرن سکولار آن پای بندی نشان می دهد اما به لحاظ زیرساخت های اقتصادی و کارکرد و وظایف دولت، تفاوت چندانی با عربستان ندارد. تنها تفاوت ملموس میان دو جامعه ی عربستان و آذربایجان، در عرصه های مشخص فرهنگی نهفته است. به یک عبارت سکولاریسم الهام علی اف ـ از نظر طبقه ی کارگر ـ او را در مرتبه یی فراتر از سلفی گری ملک عبدالله نمی نشاند. اگرچه در مجموع باید به این حقیقت عینی و روشن اعتراف کرد که فزونی هر میزان از آزادی های فردی و اجتماعی، بیش از هر طبقه و قشر دیگری نیاز مبرم و حیاتی طبقه ی کارگر است. می پذیرم که کلی گویی آفت هرگونه نقد و تحلیلی است و در عین حال که صلاحیت این مجال مجمل را برای ارزیابی موضوع گسترده یی همچون مدرنیته نمی پذیرم، اما همین قدر ناگفته نمی گذارم که از دو قرن پیش تا کنون مدرنیته ظرفیت های اقتصادی خود را در بازار آزاد بازیافته؛ عرصه های سیاسی را در حوزه ی انتخابات و پارلمان آزموده و درحیطه ی فرهنگ نیز با کلام کفایت عقلانیت سخن گفته است. به عبارت دیگر ـ به زعم نگارنده ـ مدرنیته روایت دیگری از لیبرالیسم است که هنوز حجت استدلالی خود را حفظ کرده است. مضاف به این که سوسیالیسم با تاکید بر تغییر وجه شیوه ی تولید سرمایه داری از مالکیت خصوصی و بازار آزاد به مالکیت اجتماعی (و نه دولتی) و دموکراسی شورایی (که ژانر تکامل یافته ی انتخابات آزاد است)، کماکان وجه عقلانی و فرهنگی مدرنیته را معتبر دانسته است.
در هر صورت انتخابات چه به شیوه ی الکتروکراسی یا "انتخابات برای انتخابات" و چه به صورت محدود انتخاب از مدخل استصواب و اصلح و غیره، نمی تواند پایه و منشا تحلیلی جامع و فراگیر درباره ی ماهیت جنبش های اجتماعی واقع شود.

چپ سکتاریست که در ماجرای ١٨ تیر ١٣٧٨ رد پای یک "انقلاب سیاسی" را مشاهده کرده است؛ صرفاً به دلیل چند نشانه، نماد و شعار مذهبی (رنگ سبز؛ شعار الله اکبر و تکیه بر سنگر نمازجمعه) از جنبش اجتماعی جاری تبری می جوید و نگاه تقلیل گرایانه ی خود ر ا از سطح مطالبات طیف های گوناگون و متنوع خرده بورژوازی نیز پایین تر می کشد و مردم معترض را مشتی آدم فریب خورده ی نخست‌وزیر دوران جنگ و تحت تاثیر رسانه های سرمایه داری جهانی معرفی می کند.
در این که جنبش سبز ـ با قرائت لیبرال ها ـ پدیده ی موهومی ست که مطالبه ی اصلی آن (ابطال انتخابات) از همان روز ٢٣ خرداد و واکنش سریع رهبری به نتیجه ی انتخابات، بلاوجه شده است تردیدی نیست، اما تحلیل ماهیت جنبش های اجتماعی به اعتبار نمادها و رسانه ها، بلادرنگ ارزیابی مضحک پست مدرنیست ها و شخص بودریار از جنگ خلیج فارس را تداعی می کند. تحلیل ساده لوحانه یی که صدای امثال رولان بارت و دریدا را نیز در آورد. تحلیلی که صحنه های واقعی جنگ را به بازی های ویدئویی کودکان تشبیه می کرد و از دریچه ی نقش گزارش ٢٤ ساعته ی CNN و اقدامات متکی به روابط عمومی ها واقعیتی عینی را به بوته ی انکار مجازی‌سازی می نهاد طرح این موارد البته به مثابه ی نفی اهمیت نمادشناسی و نقش رسانه ها در شناسایی و شناساندن جنبش های اجتماعی نیست. اما روشن است سمبل ها همواره ذیل تحتانی منافع طبقاتی جای می گیرد
(در افزوده: درباره ی زیرساخت های تحلیلی پست مدرنیست ها از مولفه های اجتماعی و به ویژه پارادایم امنیت، زبان شناسی، گفتمان، تئوری، واقعیت، جنبش زنان و... نگارنده به تفصیل در کتاب "فکر دموکراسی سیاسی" ١٣٨٧، تهران: نگاه، صص ٤٧٠-٤٤٩ سخن گفته است)
٣. چپ پوپولیست. روی دیگر سکه ی چپ سکتاریست را تحلیلی پُر می کند که چپ پوپولیست آن را استخدام کرده است. مواضعی تمام خلقی که اگرچه آبشخور ریشه هایش از چپ سنتی دهه ی پنجاه و "تئوری پیوند" منتزع نیست اما از طریق یک سلسله بازسازی های تصنعی نظری و برداشت آوانتوریستی از رساله ی "چه باید کرد" لنین چنان در ولع کسب قدرت سیاسی به هر نحو ممکن ـ و در این مورد "حزب" غیر کارگری ـ بی تابی می کند که هر حرکت و جنبش اجتماعی را لقب "انقلاب" می بخشد و بی اعتنا به محرکه و ساختار طبقاتی و مادی جنبش ها صفوف طبقات را در واژه ی مردم مخدوش می کند و از این واقعیت اجتناب ناپذیر غافل می ماند که مردم به لحاظ طبقاتی دارای منافع مشترکی نیستند. این تفکر می کوشد بدون توجه به سازوکارهای اقتصادی سازنده ی جنبش های سیاسی، شعارهای رادیکال ذهنی خود را از طریق جابه جایی سوژه ـ ابژه در جنبش اجتماعی جاسازی کند و چون به نتیجه نمی رسد از شعار "انقلاب مرد، زنده باد انقلاب" آویزان می شود. چپ پوپولیست بر اساس سنت تاریخی خود با اعلام "شرایط انقلابی " برای همه‌ی روزها و ساعات و دقایق به تحلیل جنبش‌ها می پردازد.
٤. تحلیل اقتصادی سیاسی. برخلاف این برداشت ها و مواضع مشابه، نگارنده به‌جد معتقد است که مهم ترین مولفه در ارزیابی هر جنبش اجتماعی در تبیین صحیح از مبارزه ی طبقاتی و عناصر مادی و عینی سازنده ی جنبش نهفته است. واضح است که در جنبش اجتماعی جاری کارگران به طور وسیع مشارکت داشته اند. اصولاً در شهری مثل تهران وقتی که میلیون ها نفر به خیابان می آیند، نگفته پیداست که عناصر شکل دهنده ی چنین جمعیتی از طبقات مختلف اجتماعی و به ویژه طبقه ی کارگر صورت بسته است. نگفته پیداست که این حضور کارگران به گونه ی خود به خودی و غیر متشکل انجام شده است. به عبارت دیگر در متن جنبش اجتماعی کنونی، کارگران نه در قالب طبقه بل که به صورت فردی در کنار طیف وسیع اقشار متوسط (خرده بورژوازی) به خیابان آمده اند. فقدان یک پلاتفرم و برنامه ی مشخص سیاسی اقتصادی دقیقاً از آن جا ناشی می شود که خرده بورژوازی به دلیل تنوع و کثرت عناصر سازنده ی آن برخلاف دو طبقه ی اصلی جامعه (پرولتاریا ـ بورژوازی) اصولاً فاقد برنامه ی معین است و به همین دلیل نیز در یک جنبش اجتماعی مردمی، وقتی که طبقه ی کارگر از ایفای نقش هژمونیک خود ناتوان است؛ لاجرم طرح مطالبات به صورت پراکنده و غیر مستقیم ارایه می شود. اما ـ چنان که ابتدا نیز گفتم ـ ساختار و موتور محرکه ی چنین جنبشی را باید در اوضاع اقتصادی کنونی جست وجو کرد و با توجه به آمارهایی که در پی گفته خواهد شد به این واقعیت عینی نگاهی ژرف کاوانه دوخت که در بهترین شرایط و با ایده ال ترین اتاق های مدیریت بحران نیز جامعه ی آینده ی ایران در شیب تندبادهای خطرناک اقتصادی به سمت فلاکت، نابه جایی طبقاتی و موج جدید جنبش های اجتماعی کلنگی، امکان فروپاشی را تجربه خواهد کرد.
فارغ از هرگونه سیاه نمایی ـ که منتقد بی مزد و منتی همچون نویسنده را نفعی در آن نیست ـ و گذشته از خوش بینی و بی اعتنایی به واقعیت کنکرت اقتصادی جامعه و بی آن که آمارها نیاز به شرح و بسط چندانی داشته باشد؛ به ساده گی می توان عمق وخامت اوضاع آینده را به اعتبار همین ارقام و اعداد واقعی ترسیم کرد.
١. سنت ـ مدرنیته. نزاع پیرامون تنازع اصلی دوره ی گذار؛ طی پنج دهه ی گذشته و به ویژه پس از اصلاحات ارضی ابتدای دهه ی چهل همواره در ساحت مباحث اجتماعی ایران جریان داشته است. این مناقشه پس از دو خرداد ٧٦ و طرح مقولات توسعه ی سیاسی، دموکراتیزاسیون، سکولاریزاسیون، جامعه ی مدنی، شایسته سالاری، نخبه گرایی، عقلانیت اقتصادی و غیره پر رنگ تر شده و نماینده گان خود را در دو جبهه ی "جمهوری اسلامی" با تاکید بر اولویت جمهوریت نظام و "حکومت اسلامی" با ترجیح شریعت مداری و فقاهت نظام به عرصه ی مبحثی بی نتیجه فرستاده است. در یکی دو ماه گذشته نیز ـ و به دنبال خطبه های نماز جمعه ٢٦ / تیر هاشمی رفسنجانی ـ این مقوله باتاکید برچیستی مرجعیت مشروعیت بخشی به نظام وارد عرصه ی تازه یی شده است . طرف داران تنازع سنت و مدرنیته ـ که در میان نحله های چپ نیز ریشه دارند ـ می کوشند پایه ی تحلیلی خود را بر این مدار قرار دهند که جنبش اجتماعی جاری ناشی از تصادم دو تفکری است که یکی حقانیت خود را از درون یک مدل انتخاباتی مستقیم و آزاد به میدان می نهد و دیگری اگرچه به ظاهر و کاملاً صوری به انتخابات و قانون پای بندی نشان می دهد اما این دو مولفه را بدون حجت شرعی مسلوب می کند. از آن جا که انتخابات طی دو دهه ی گذشته همواره محل چالش های اجتماعی بوده است برای اثبات صحت چنین تحلیلی کُدها و فاکت های فراوانی طراحی می شود. که اشاره به آن ها از حوصله ی ما بیرون است. مباحث بی ربطی همچون تقابل یا تضاد جنبش اجتماعی موجود با ارتجاع پیشاسرمایه داری (بنیادگرایی سیاسی فرهنگی) نیز، به یک مفهوم، از همین جا سرچشمه می گیرد. ٢. چپ سکتاریست. تحلیل دیگری که عملاً به استخدام انفعال و سرخورده گی بخشی از نحله ها و فرقه های چپ ایران در آمده است، به طور مشخص می کوشد با اظهار خشم کودکانه ی خود نسبت به بورژوازی لیبرال چنین وانمود کند که از آن جا که رهبری این جنبش در اختیار اصلاح طلبان است (یا بوده است) و بدین سبب که نماد و نشانه ی جنبش (رنگ سبز) نمادی غیر مارکسیستی است، پس اصولاً همگامی با چنین جنبشی، به مثابه ی تایید بورژوازی لیبرال از صبغه یی ارتجاعی برخوردار است. بنا بر این تحلیل گویا اگر جنبش اجتماعی موجود به جای رنگ سبز، فی المثل پرچم سرخ را ـ که نماد جهانی جنبش های چپ است ـ بر می افراشت، انقلابی و قابل حمایت می بود چنین تحلیلی افق فکری و چشم انداز نظری خود را تا حد قضاوت نهایی پیرامون رهبران مرحله یی و تصادفی جنبش برای رسیدن به ماهیت اقتصادی و سیاسی آن تقلیل می دهد و به درکی نازل و فرومایه می غلطد. اصل این تحلیل که از موضع چپ رادیکال انقلابی مریخی خاک به چشم مردم می پاشد، بر این مبنا حرکت می کند که مگر نه این که هدف جنبش اجتماعی موجود در زمینه ی ابطال انتخابات به واسطه ی اثبات تقلب های صورت گرفته، شکل بسته است، و مگر نه این که ما اصولاً در این انتخابات شرکت نکرده ایم، پس در نتیجه؛ دعوا به طور کلی منازعه یی است میان کسب قدرت سیاسی توسط یکی از دو جناح لیبرال یا کنسرواتیست و البته چنین مناقشه یی به ما مربوط نیست. این تحلیل تظاهرات میلیونی مردم تهران ـ فی المثل دوشنبه ٢۵ خرداد ـ را نادیده می انگارد و آن را ناشی از فریب لیبرال ها می داند. کافی ست با چنین تحلیلی کمی ـ فقط کمی ـ جلوتر برویم آن گاه می توان برای تمام معترضان به حقوق تضییع شده ی اجتماعی خود کیفرخواست های سنگین قضایی نوشت و آنان را آلت دست خواسته یا ناخواسته‌ی دولت های امپریالیستی دانست.

واردات. در چهار سال گذشته واردات کشور تقریباً ٢٦٩ میلیارد دلار یعنی حدوداً کل درآمد نفتی همین مدت بوده است. در این میان سهم واردات کالاهای مصرفی و غیر تولیدی ٢٠٨ میلیارد دلار بوده است. فقط در یک قلم خبرگزاری ایلنا روز سه شنبه ٢٠ مرداد ١٣٨٨ طی گزارشی تحت عنوان "تحمیل پائیر دولتی به باغ های ایرانی" از واردات شگفت ناک میوه انتقاد کرد و نوشت: "مدعیان حمایت از مردم بازار کشور را بر روی میوه های خارجی باز کرده اند. در ٤ سال گذشته یک میلیارد دلار واردات میوه داشته ایم. در حالی که تولید میوه در داخل ٤ برابر بیش از مصرف داخلی آن است." همان روز، صفحه ی ١١ روزنامه ی سرمایه از فاجعه ی "سیب آمریکایی کیلویی ٣٠٠٠ تومان" - "که با وجود تکذیب مسوولان در بازار عرضه می شود" خبر داد. و باز در همان روز ، احمد توکلی خاطرنشان شد که "دولت در چهار ماه سال جاری یک میلیارد و ١٠٦ میلیون دلار واردات بنزین داشته است".

• در سه ماه اول سال ١٣٨٨ واردات ایران از چین ١٣٨ درصد افزایش داشته و از رقم ٢ میلیارد و ٦٢ میلیون دلار در سال ٨٣ به رقم ٤ میلیارد و ٩١۵ میلیون دلار رسیده است.
• درآمد نفتی ایران طی چهار سال گذشته نزدیک به ٣٠٠ میلیارد دلار بوده است. این رقم ٢۵ درصد کل درآمد ایران طی صد سال گذشته است .
• سهم کالای سرمایه یی از ٤٢ درصد در سال ١٣٨٣ به ۵/١٨ درصد در سال ١٣٨٦ کاهش یافته است. به عبارت دیگر در چهار سال گذشته دولت بیش از ١٧٧ میلیارد دلار افزون بر درآمدهای نفتی خرج کرده است. (این رقم از طریق حذف درآمدهای نفتی از درآمدهای عمومی دولت به دست می آید)
• با توجه به کاهش بهای نفت پیش بینی می شود کسری بودجه سال جاری به ٤٤ میلیارد دلار بالغ شود. برای جبران این کسری بودجه دولت و مجلس راه کارهای متفاوتی را پیش کشیده اند. از یک سو تقلیل حدوداً ٣٠ درصدی بودجه ی عمرانی سبب گردیده است که رشد سرمایه گذاری صنعتی در سال ١٣٨٦ و نیمه اول سال ١٣٨٧ به منهای ١١ درصد و منهای ٢١ درصد کاهش یابد. مهم ترین پی آمد این امر اختلال در امر تولید داخلی، تعطیلی صنایع و به تبع آن افزایش نرخ بی کاری و بی کارسازی های گسترده تر خواهد بود.
• کمیسیون اقتصادی مجلس معتقد است برای جبران این کسری بودجه هنگفت دولت باید کاهش بودجه ی دستگاه های دولتی را در دستور کار خود قرار دهد. اما به نظر دولت کاهش یکسان بودجه ی دستگاه ها سرانجام به جایی خواهد رسید که بعضی از مراکز دولتی فقط تا دو ماه قادر به پرداخت حقوق کارکنان خود خواهند بود. به این ترتیب هر دو راه کار کاهش بودجه عمرانی و کاهش بودجه ی جاری در نهایت به مشکلات متعدد اقتصادی دامن خواهد زد. آزادسازی قیمت" (طرح نئولیبرالی موسوم به تحول اقتصادی)" از هم اکنون به هجوم روستاییان به شهرها انجامیده و در بهترین شرایط به خاطر افزایش سرسام آور قیمت حامل های انرژی به یک تورم عنان گسیخته دامن خواهد زد.
• از سوی دیگر فرار و اعتصاب سرمایه - که بعد از انتخابات ٢٢ خرداد - سیر سریع تری به خود گرفته است دولت را در حوزه ی سرمایه گذاری با چالش های جدید مواجه خواهد کرد.
-جلب سرمایه گذاری مستقیم به دلیل بحران مشروعیت و مسایل امنیتی و سیاسی تا آینده یی غیرقابل پیش بینی سخت بعید است.
- بالا رفتن ریسک سرمایه گذاری، امکان گسترش خصوصی سازی نئولیبرالی را به منظور جلب سرمایه های سرگردان داخلی غیر محتمل ساخته است.
- دریافت وام از نهادهای برتون وودز به دلیل سیاست خارجی دولت ممکن نیست.
- چاپ اسکناس بی پشتوانه، تورم را سه رقمی خواهد کرد.
• بر اساس شاخص های بانک جهانی، صندوق بین المللی و واحد اطلاعات اقتصادی اکونومیست رتبه ی ایران در میان ١٧٩ کشور جهانی از ١٣٧درسال ٢٠٠۵ به ١٦٨ در سال ٢٠٠٩ سقوط کرده است (/www.Rand.org/Pubs/monographs/M G٨٢) از یک طرف معتقدم یکی از دلایل فوری مشارکت کارگران و زحمت کشان در جنبش اجتماعی جاری در همین اوضاع فلاکت بار اقتصادی توجیه پذیر است (حقوق ٢٦٣ هزار تومانی و خط فقر ٩٠٠ هزار تومانی) و از طرف دیگر گمان می کنم بدیهی ترین نتیجه ی وضع پیش گفته - که از هم اکنون افق تیره و تار آن پیداست - به بی کاری، تعمیق خطر فقر، تن فروشی، فساد، فلاکت، رکود تورمی، ورشکسته گی پی درپی صنایع؛ سقوط کشاورزی؛ افول خدمات و... خواهد انجامید و بحران اقتصادی را به ریل بحران های جدید سیاسی شیفت خواهد کرد. در این نوشته عوارض مستقیم بحران جهانی - به جز کاهش قیمت نفت - بر اقتصاد ایران ناگفته ماند تا مقاله ی ما از یک متن تحلیلی سیاسی اقتصادی به یک سناریوی هولناک اجتماعی که نفس را در سینه ی خواننده حبس می کند تبدیل نشود.

محمد قراگوزلو

۱۳۸۸/۵/۲۷

سایت تحلیلی البرز
http://www.alborznet.ir/fa/default.aspx

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

چرا به‌ مانیفست جدیدی نیاز داریم؟

دانیل سینگر

ما به‌ مانیفستی جدید نیاز داریم. (البته‌) نه‌ برنامه‌ و نقشه‌ای مفصل، بلكه‌ طرح و بینشی از جامعه‌ای متفاوت، مدركی حاكی از این كه‌ تاریخ به‌ پایان نرسیده‌ و هنوز هم اینده‌ای فراسوی سرمایه‌داری وجود دارد. ما شدیدا به‌ این طرح نیاز داریم، زیرا نبود ان سلاح مهمی را در اختیار دشمنانمان گذاشته‌ است. لقب مگی تاچر یعنی "TINA" (كه‌ از عبارت There is no alternative گرفته‌ شده‌ است) شالوده‌ای است كه‌ دستگاه‌ تبلیغاتی قدرتمند دشمنانمان بر آن استوار است. این مطلب را با مقایسه‌ای روشن میكنم.

سی سال پیش، در سال ١٩٦٨، جوانان از بركلی تا توكیو شورش كردند و در ماه‌ فرخنده‌ مه‌، طغیان دانشجویان و كارگران فرانسوی درگرفت (طغیانی كه‌ یادآور این مطلب بود كه‌ اوضاع در به‌ اصطلاح "دوران طلایی سرمایه‌داری" چندان هم بر وفق مراد نیست). با این حال، نظام جان سالم به‌در برد، و جالب است به‌ خاطر آوریم كه‌ در ان زمان، به‌ این علت كه‌ بدیلی وجود نداشت، از نظام"سرمایه‌داری" دفاع نمی كردند. می گفتند سرمایه‌داری راز پیشرفت ابدی را یافته‌ است.
چرا جامعه‌ای را نابود سازیم كه‌ می تواند خود را از شر بدترین فجایع برهاند، جامعه‌ای كه‌ در آن تنظیم دقیق[٢] كینزی جایگزین قوانین بی رحمانه‌ی بازار و حمایت اجتماعی دولت جایگزین صف های طویل بیكاران شده‌ است؟ چقدر همه‌ اینها غریب به‌ نظر می رسند. امروزه‌ كسی در صدد ان نیست كه‌ از " سرمایه‌داری با چهره‌ای انسانی " داد سخن سردهد. ما صراحتا به‌(دوران حاكمیت) قوانین جنگل بازگشته‌ایم، قوانینی كه‌ باید(به‌ اجبار) بپذریم، زیرا می گویند راه خروجی در كار نیست، به‌ همین دلیل ضروری است كه‌ طرح، بینش و بدیلی را از نو زنده‌ كنیم.
آن جسارت و بی پروایی را ندارم كه‌ ادعا كنم پاسخ(تمام مسائل)را میدانم، اما این جرئت را در خود می یابم كه‌ بصورت خلاصه‌ اعلام كنم كه‌ به‌ عقیده‌ من چپ اروپا اگر می خواهد بار دیگر از لحاظ تاریخی مطرح باشد، باید از پس مسائل (زیر) برآید و به‌ آنها پاسخ دهد.
نخست باید به‌ مسئله‌ ادعای محوشدن كاربپردازیم. در جامعه‌ای زندگی می كنیم كه‌ مهارت های تكنولوژیك مان به‌ ابزار بهره‌وری بیشتر یعنی یا بیكاری بیشتر و یا قطبی شدن شدیدتر جامعه‌ و رشد چشمگیر به‌اصطلاح " تهیدستان كاركن" می انجامد. این نظر ماركس كه ‌" دزدیدن زمان كار دیگری" مبنای ضعیفی برای محاسبه‌ ثروتمان است و(در واقع)باید براساس زمان قابل مصرف و نه‌ زمان كار اندازه‌گیری شود، بنیادی است كه‌ اینك نسبت به‌ ١۵٠ سال پیش از حقانیت بیشتری برخوردار است. ما ابزارهای تكنولوژیكی در اختیار داریم كه‌ باعث می شود زندگی متفاوتی داشته‌ باشیم. اگر تولید اجتماعی نه‌ بر مبنای ارزش مبادله‌ یا سنگینی كیف پولتان كه‌ بر اساس نیازهای اجتماعی سنجیده‌ میشد، نیازهایی كه‌ مردم به‌ صورت دمكراتیك درباره‌ ان تصمیم گیری می كردند، می توانستیم در چارچوب محدودیتهای قابل انعطاف محیط زیست رشد كنیم، بیكاری را ریشه‌كن كرده‌ و زمان كار را كاهش دهیم. در حقیقت، در كشورهای پیشرفته‌ سرمایه‌داری می توانستیم كار سنگین، خطرناك و یكنواخت را كاهش دهیم و بدین سان به‌ تدریج مرز میان كار و فراغت را از میان برداریم.
دومین موضوع، جهانی شدن (سرمایه‌) است، در این مورد وظیفه‌ دوگانه‌ای داریم. از یك سو، جهانی شدن(سرمایه‌) جانشین TINA میشود تا مردم متقاعد شوند كه‌ مبارزاتشان بیهوده‌ است. بنابراین، باید به‌ مردم یادآور شویم كه‌ دولت ملی هنوز هم قلمرویی است كه‌ مبارزه‌ برای دگرگونی ریشه‌ای جامعه‌ از آن آغاز می شود. یا اگر ترجیح می دهید از مانیفست نقل قول آورده‌ شود، " بدیهی است كه‌ پرولتاریای هر كشور در وهله‌ نخست باید كار را با بورژوازی خود به‌ فرجام رساند." اما این فقط نیمی از ماجرا است. سوسیالیسم مانند سرمایه‌داری گرایش به‌ جهانی شدن دارد و انترناسیونالیسم تنها پاسخ راستین به‌ جهانی شدن(سرمایه‌) است، این دستور مطلق فوری برای جنبش های كارگری كشورهای مختلف اتحادیه‌ اروپا است. این موضوع باید در همه‌ جا از نو رواج یابد. رویارویی نهایی در سراسر كره‌ زمین، از پاریس تا پكن و از سئول تا سیاتل، رخ خواهد داد.
سومین موضوع، برابری است. در دنیایی زندگی می كنیم كه‌ ثروت ٤٤٧ میلیاردر از درامد نیمی از جهان در سال ١٩٩٦ بیشتر بوده‌ است. این تضاد چشمگیر صرفا در سطح بین المللی مطرح نیست. درامد یك دلال ارز در شهر نیویورك، فقط طی چند هفته‌، معادل با درامد١۵٠هزار سال یك امریكایی است كه‌ كمترین دستمزد را می گیرد. قطبی شدن (جامعه‌) درحال افزایش است. در چنین جامعه‌ای، برابرخواهی- نه‌ صدقه‌، نه‌ حق صاحب سهم - بلكه‌ تلاش راستین برای برابری باید در قلب هر طرح مترقی جاگیرد.
چنین تلاشی اثرات جانبی متعددی دارد این موضوع بیانگر خاتمه‌دادن به‌ بهره‌كشی است، به‌ معنای آن است كه‌ دیگر نمی توان به‌ حساب به‌ اصطلاح جهان سوم زندگی كرد، به‌ معنای آن است كه‌ باید به‌ ریشه‌ یكی از كهن ترین بهره‌كشی ها یعنی بهره‌كشی مردان از زنان حمله‌ كرد. برابرخواهی، چنان كه‌ می گویند، هم سطح كردن و یك دست ساختن(همگان) نیست، بلكه‌ تلاشی برای محو ریشه‌های اجتماعی نابرابری است. از این لحاظ برابرخواهی با تغییراتی ژرف در مالكیت و مناسبات قدرت درگیر است. این امر چهارمین موضوع یعنی دمكراسی را مطرح می سازد.
آخرین اما نه‌ كم اهمیت ترین موضوع. دمكراسی موضوعی حیاتی است نه‌ فقط از آن جهت كه‌ باید مانع تكرار جنایاتی شد كه‌ به‌ نام سوسیالیسم به‌ وقوع پیوسته‌ است، بلكه‌ از آن جهت نیز برای ما حائز اهمیت است كه‌ فقط هر چهارسال یك بار از رای مخفی مان برای انتخاب فلان یا بهمان فرد استفاده‌ نكنیم. دمكراسی (قدرت) مردمی است كه‌ بر كار و سرنوشت خویش در كارخانه‌ و اداره‌، در فروشگاه‌ها، آزمایشگاه‌ها و دانشگاه‌ها حاكم هستند. دمكراسی باید قدرتی باشد كه‌ از میان توده‌های مردم بجوشد و در نتیجه‌ تصمیم گیری از بالا انجام نشود. اگر می خواهیم سوسیالیسم ترجمان خودگردانی جامعه‌ باشد، باید دمكراسی را از نو خلق كنیم.
اگر جنبش در این جهت پیش رود، سمت و سویی خواهد گرفت كه‌ آن را " خیال پردازی واقع گرایانه‌" می نامم؛ واقع گرایانه‌ به‌ این علت كه‌ ریشه‌ در مبارزات واقعی اجتماعی و سیاسی كنونی دارد. خیال پردازی، به‌ این دلیل كه‌ دشمنانمان هر تلاشی را در جهت فرارفتن از قید و بندهای سرمایه‌داری چنین می نامند و می توان اهانت آنها را تعریف و تمجید و گونه‌ای چالش به‌ حساب آوریم.
به‌ صورتی خلاصه‌تر، سه‌ نكته‌ نهایی را خاطر نشان می كنم. نخست، اگر درباره‌ جامعه‌ای صحبت می كنیم كه‌ اساسا متفاوت است، منظورمان این نیست كه‌ یك شبه‌ به‌ آن دست می یابیم. این پیشنهادات نسخه‌ای برای رسیدن به‌ سوسیالیسمی فوری نیست. ما میدانیم كه‌ راهی طولانی فرارویمان قراردارد، اما هنگامی می توان عزم حركت را در خود زنده‌ كرد كه‌ به‌ این جامعه‌ كاملاً متفاوت بصیرتی داشته‌ باشیم كه‌ با آموختن جنبش، تغییر و گسترش می یابد، جنبشی كه‌ با پیشروی خود آگاهانه‌تر می شود.
دوم، این واقعیت كه‌ زمان طولانی برای رسیدن به‌ سوسیالیسم لازم است، به‌ معنای آن نیست كه‌ وقت زیادی برای حركت كردن داریم. زمانی كه‌ جنبش توده‌های ناراضی درمی گیرد، اگر راه‌ حل های عقلانی و مترقی نداشته‌ باشیم، بسیاری از مردم به‌ راه حل های غیرعقلانی و ارتجاعی رو می آورند. از فرانسه‌، آنجا كه‌ زندگی می كنم و میزان آرای جبهه‌ ملی بیگانه‌ هراس ژان ماری لوپن[٣] افزایش یافته‌، هشدار می دهم كه‌ ارواح گذشتگان برای همیشه‌ به‌ خاك سپرده‌ نشده‌ است. سرانجام، تمام مواردی كه‌ گفته‌ شد، دل مشغولی های خاص پاریسی و اروپایی نیست. حتی اگر به‌ نظر رسد كه‌ ما به ‌نوعی جلوتر هستیم، این (فقط) بخشی از مبارزه‌ عام ماست. همین است كه‌ می خواهم مقاله‌ خود را با این شعار زمستان ١٩٩۵فرانسه‌ به‌پایان رسانم، زمستانی سرشار از نارضایتی كه‌ شتاب جدیدی به‌ جنبش داده‌ است: ... همه‌باهم، همه‌باهم (ouais, ouais, tous ensemble, tous ensemble) بیایید تا در كنار هم، در دوسوی اقیانوس، همین كه‌ بتوانیم شروع به‌ رفتن كنیم .

نوشته‌: دانیل سینگر
________________________________________

[١]. مقاله‌ حاضر در نشریه‌ مانتلی ریوریو، شماره‌١، مه‌١٩٩٨متشر شده‌ است. این مقاله‌ در كنفرانس سال١٩٩٨ پژوهشگران سوسیالیست قرائت گردیده‌ است.
[٢]. Fine-tuning استفاده از سیاستهای پولی و مالی دولت برای رفع بی نظمی های جزئی در اقتصاد با این هدف كه‌ تغییرات كوچك در مالیات یا مخارج بر سطوح اشتغال، درامد ملی و سطح قیمتها تاثیر بگذارد. (منوچهر فرهنگ، فرهنگ بزرگ علوم اقتصادی)
[٣]. Jean-Marie Le Pen

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  |